تبليغاتX
.:: طلوعی تا فردا ::. - ت ر س , ترس است دیگر . حتی گاهی وقت ها کلیشه ای

.:: طلوعی تا فردا ::.

ت ر س , ترس است دیگر . حتی گاهی وقت ها کلیشه ای

در پی دعوت - سارای همه - مهربان !

۱ . با همه ی رحیم بودن خدا همیشه و همیشه مرا می ترساند از قهاربودنش

۲. آدم ها  ! به صورت کلی که تمام فکرها و کارها و رفتارهای غیر قابل پیش بینی شان را در بر می گیرد مرا می ترساند .

۳. فکر به آینده همیشه برایم با ترس توام است . این ناشناختگی و ابهام و ماتی و محوی اش مرا می ترساند .

۴. حیوان جماعت ! کوچک و بزرگ ندارد . هر کدامشان یک جور می ترسانند.

۵. یادم نمی رود که در کودکی هایم  ترس از تاریکی نقطه ی پررنگی بود و اولین شبی که در اتاق مجزا داشتم می خوابیدم به جای گوسفند هایی که از روی آب می پرند تعداد دفعات به زبان آوردن - نمی ترسم - ها را شمردم تا خوابم برد .

۶. با تمام صراحتم در بیان این ترس را همیشه داشته و دارم که به اشتباه یا به ناحق کسی را بیازارم .

۶. ترس از دست دادن ندارم چرا که ما جاری از دست رفتگی بوده ایم و همچنان هستیم با هر لحظه ای که ,,, بله ! هر لحظه ای که از دست می دهیم ,,,, اما ترس نبودن یا از دست دادن مادرم آن قدر زیاد است که مچاله ام می کند .

7 . ترسی که مرا در هم می کوبد : نکند حتی یک روز خیلی دور هم نتوانم همان - نیکویی - بشوم که باید بشوم .

8. ترس از دریا .

9. ترس از موتور که حتی از کنارم می گذرد .

10 . به طور خاص : ترس از آدم های بدون حد و مرز و خط قرمز و قید .

11.ترس از اینکه یک روز بچه ای داشته باشم و این بچه مال خودم باشد و قرار باشد من , پایه ی شخصیت او را بسازم ,,, فکر اینکه مبادا یک آجر را کج بگذار ترس زیادی دارد .

12. ترس از بی خدایی , معنویت را نخواستن , اعتقاد را پس زدن .

13 . ترس از جهل

14 . با تمام فکرهای داوری مآبانه ی روزمره ام , ترس از قضاوت . 

15. و  الآن ,,, درست همین الآن حس کردم چقدر می ترسم از اینکه من از همه چیز می ترسم . هر کدام یک جور .

دعوت : فکر به ترس هایی که دارم برایم تازه بود ,,, هر کس دوست دارد تازگی اش را حس کند ,,, بنویسد .

+ نوشته شده در  2007/4/23ساعت 2:47  توسط نیکو