تبليغاتX
.:: طلوعی تا فردا ::. - لال,,,ایی

.:: طلوعی تا فردا ::.

لال,,,ایی

خوابم می آید ,,, بدجوری زیاد ,,, خستگی سرخی می دهد به چشمانم . خستگی کرختی می دهد به تنم . خستگی درد می دهد به سرم . به کمرم . خستگی , هان بله ,,, پیش برود می تواند حتی بکشد . - حتی ندارد که - .

بینابین ام  ,,,  بینابین بیهوشی و هشیاری که ,,, یادم ناگاه می رود به دست هایم که فرو بردم در چای و مشتم را گرفتم جلوی بینی ام و نفس کشیدم عطر چای را و پیچید در بینی و چشم و سر و دست و لباس و موهایم .

خواب و بیداری ام که,,, به فکرم می آید ,,, سوت ,,, بلد نیستم بزنم ,,, - کاش - هنوز فکرم را آلوده نکرده که به فکرم می آید ,,, پیانو که بلدم . حالا اگر یک جا که خلوت بود که آدم نبود و هیچ کس , دلم خواست دست هایم را توی جیب هایم بکنم و سوت بزنم با آهنگی که دارم می شنومش , بلد که نیستم . پیانو بگذارم روی دوشم ؟ سوت ,,, سوت چطور بزنم ؟ هان ؟ نامجو و فرهاد چطور این قدر خوب سوت می زنند ؟ الهه حتی ! الهه ی کوچولو هم به چه خوبی سوت می زند . من که سوت می خواهم بزنم همه اش فوت می شود . سوت چطور بزنم ؟ هان ؟

خوابم ؟ با تو ام ! می گویم خوابم من ؟

چقدر آب ریختم روی آتشم . جرقه که می زند . خاکستر هایش به دست هایم به صورتم به لباسم می چسبد . خاکسترش در هوا ,,, جرقه که می زند . جرقه که می زنم . گر که می گیرم و داغ می شوم و آب ندارم دیگر ,,,

هان , بله . خوابم . من خوابم برده است .

صدای سوت می آید , سوت ممتد ,,,

waiting ,,,

+ نوشته شده در  2007/4/12ساعت 3:6  توسط نیکو