زنده های بی صدا
میان قبرها که راه می رفتم نگاه می کردم به همه شان . نام ها , تک بیت ها , شکستگی ها , محو شده ها , خاک گرفته ها ,,, . این سنگ قبرهای شکسته ی نم دار و این مدفون های زیر خاک . من هنوز هم نمی توانستم روی سنگ قبرها راه بروم , بین شان , روی نوک پا راه می رفتم , انگار که می خواهم باله برقصم . با آن قدم های ریز . باران نمی بارید , نه . اما همه جا آن قدر خیس بود که انگار مرده ها جان گرفته اند . داشتم فکر می کردم که آن سنگ قبر های شکسته ی ترمیم نشده , ای کاش از نخست , سنگ قبری نداشتند . درخت ها چه پیر بودند و چقدر سر ِ پا . آفتابی نبود که سایه شوند برای قبر مردگان اگر نه معلوم بود که در تابستان شاخ و برگی به هم می زنند . صدا می آمد , اما نمی دانم چه بود , نمی فهمیدم . کسی بود که حرف می زد یا صدا مال زندگان ِ دور بود ,,, نمی دانم . اما صدا بود . انگار دست هایی بود که دامنم را بکشند به نشانه ی اصرار برای توقف . یک دست نبود که , از هر طرف کشیده می شدم . صدا بود و دست های خیال ِ من . عبور که می کردم , چشم ها را بستم تا چیزی نبینم . در تاریکی چشمان بسته ام , دست ها رنگ گرفتند و صداها , هیاهو شدند . ترسیدم . چه می گفتند , چه می خواستند ,آن پیرزن دور از پشت آن عینک چه بد نگاهم می کرد . سرم را زیر انداختم و چشمم به نام افتاد , به تک بیت ها , به سنگ های شکسته و قبرهای خاک گرفته و مدفون شده ها ,,, چه می گفتند آن دست ها ؟ کاش بلندتر گفته بودند ,,,
