صبح روز بعد ...
آسفالت خیابان رنگ گرفته است . باران می آید . روشنی ِبی رمق از پشت پرده ی بلند شیری اتاق می چکد روی دست هایم . سرم را به شیشه چسبانده ام و چشم دوخته ام به درخت های خیس . خیابان خالی است ... حواسم نیست که صبح می آید کنارم می نشیند و دست هایش را باز می کند برایم . بی خوابی هایم را خواب می کند ... در ذهنم می چرخد که کاش چند روزی تمام می شدم یا کم ِ کم کاش مورچه می شدم . انگار ساعت شش و پنجاه و هشت است که دیگر نمی فهمم باران هفتم ِبهار رخوت بار بند می آید یا نه ...
پ.ن:این آهنگ ... که چه آرامم می کند ـــــــ ـ ـ ـ ـ . . . .
