تبليغاتX
.:: طلوعی تا فردا ::. - صبح روز بعد ...

.:: طلوعی تا فردا ::.

صبح روز بعد ...

آسفالت خیابان رنگ گرفته است . باران می آید . روشنی ِبی رمق از پشت پرده ی بلند شیری اتاق می چکد روی دست هایم . سرم را به شیشه چسبانده ام و چشم دوخته ام به درخت های خیس . خیابان خالی است ... حواسم نیست که صبح می آید کنارم می نشیند و دست هایش را باز می کند برایم . بی خوابی هایم را خواب می کند ... در ذهنم می چرخد که کاش چند روزی تمام می شدم یا کم  ِ کم کاش مورچه می شدم . انگار ساعت شش و پنجاه و هشت است که دیگر نمی فهمم باران هفتم  ِبهار رخوت بار بند می آید یا نه ...

پ.ن:این آهنگ ... که چه آرامم می کند ـــــــ ـ ـ ـ ـ . . . .

+ نوشته شده در  2007/3/27ساعت 7:55  توسط نیکو  |