نقطه سر خط
جایت سبز ... امشبم تا صبح گرفتگی بود و دیوانگی . آتش روشن کردم و نشستم کنارش . حرف ؟ نه . حرفی نبود . نگاه می کردم به آن دورهای دور که کسی نمی بیند . ما زیر لب های خدا هستیم . حافظ روی زمین افتاده و خاکی . دست هایم را گرم می کنم . شعله می زند کف دستم . نه نمی سوزد . داغ می شود کف دستم . می گذارم روی صورتم که یخ کرده است . شهر چقدر چراغ دارد . هان .می بینم . همه شان را . آدم ها لوس حرف می زنند . فکر نمی کنم . فقط این به ذهنم می رسد که اگر بنا باشد شک انواع داشته باشد همان وجود دفاع کفایت می کند برای تمیز دادن . چای نداشتم یا شاید داشتم اما میلی نبود به نوشیدن . د ِ موبایل سِت ایز آف . این را یک خانم می گوید . این هم یک دوره است . می گذرد . نور ِ زرد بد نیست . خوب است . مگر آدم چه اش می شود ؟ همه ی مردم دنیا راهبه اند . قبول کن که بدجوری بی ربط گفته است . هان بله پیدا شد . دفتر پنجم مثنوی . یک طبقه . هان . با صدای بلند . آدم بنشیند پیام های بازرگانی را حفظ کند . فکر کن . بعد کلی بخندد . آتش خاموش می شود . آب نریخته خاموش می شود . خسته شد از سوزیدن . قبلی اشتباه بود ببخشید . نمی خواست بگویم . تابلو است دیگر . اگر یک نفر به من بگوید بخواب من می زند به سرم . آینه سیاه می شود این طور . دفتر مشق . تشدید می گذارد روی نونش و می گوید نه . حواسم باشد که نخندم . چارلز می گوید دیوار به دیوار چه می گه ؟ کسی یادش نیست . می گوید قرار ملاقات آن گوشه و ریسه می رود . اینها را سلینجر نوشته . دوباره می خواندمش . در آن کم نوری ماشین بود . با دونوازی . حافظ را برمی دارم از روی زمین .دفتر آن دورتر است . برمی دارم و بی آنکه ورقش بزنم با خودم می برم . خاکستر آتش در هوا پخش می شود . تمرکز . بله تمرکز چیز خوبی است . هفت تا و نه بیشتر . جیره بندی کار مسخره ای است . پاکباز باش . بله . تازه آدم به خودش جایزه هم می دهد . سکوت ِ بدی است . نمی خواهمش . تحمل آدم ها بیشتر از چند ساعت . مطلق ؟ نه . نسبی . استثنا و تبصره و این حرف ها . آرشیو . بایگانی . شأن آدم را یک کمی می آورد پایین . ایمان . پناه خواستن . اینها خوبند همه . آرامند . یک طبقه . با صدای بلند . خیلی بلند . یک نفر این را ببندد به تخت . بدی نیست . می گذرد . خاکستر آتش چشم هایم را می سوزاند شاید هم خستگی و خواب . شاید خاموشی .هان . خاکستر . خستگی . خواب . در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیفروزم . بیارایم ؟ چو خورشید . صدای ناب اذان موذن زاده که در گوشم می پیچد . چشم ها را می بندم . قامت که می بندم هر رکعتم را قنوت می خوانم . چند رکعت نمی دانم . قنوت ها را که نمی شمردم . صبح و عصر نمی شناسم . نور ِ زرد اتاق را که خاموشی می دهم , روشنی می ریخت از پشت پرده به درون . دلتنگی های سلینجر روی تخت افتاده و گوشی خاموشیم کنارش . سال بلوا خریده ام . ساعت را نگاه نکردم که چند بود و نخواستم هم . دلم چای نمی خواست . آتش هم نمی خواستم . اذان می خواست و قنوت های بی شمارش ...
+ نوشته شده در 2007/3/23ساعت 4:13  توسط نیکو
