تبليغاتX
.:: طلوعی تا فردا ::. - بیا و بنشین و اتصال کن این یکپارچگی ِحالا از هم گسیخته را ...

.:: طلوعی تا فردا ::.

آرام و سبک نشست روی روزهای رنگ پریده . روی شب هایی که سیاهی اش خمار می کرد تمام این تن ِ از خستگی پُر را . آرام آمد و شکافت تمام ِ وصله هایی که به چه سختی سوزن زده بودم . تا آخرش بگویم که یکپارچه شد . و وصله زده بودم تمام ِ تکه های روحم را . تکه هایی که هر کدامشان را جایی گم کرده بودم و جا گذاشته بودم . روز  ِ پیدایی شان دوخت زدم تکه ها را به هم . اما آرام ... بی آنکه من دردی حس کنم یکپارچگی مرا از بین برد . وصله ها را شکافت و من که به تماشا ایستاده بودم و نگاهم تمام  ِ بهت بود و شک و ناباوری . آمد و نشست در من و تکه های روح را ریخت کف ِ زمین با آن نگاه ِ خیره اش . با آن خیرگی هایش . نگاه ِ من چه بود ؟ تمام ِ بهت و شک و ناباوری ... آرام ... آ ... رام ...

صدایم در آمد که : خودت بیا و این از هم گسیختگی های مرا اتصال کن.

آرام ... آمد و نشست به وصله زدن بی هیچ خیرگی ... آ ... رام ...

+ نوشته شده در  2007/3/6ساعت 14:33  توسط نیکو