تو نمی دانی ! تو خیلی چیزها را نمی دانی که شاید مهم هم نباشد که بدانی . من که می دانم ... من که می دانم تمام ِ آنها را و از حفظشان شده ام .گاهی فکر می کنم به اینکه اگر تو نباشی یا حتی اگر حالا نبودی و پشتم می لرزد و بغض می آید و من دیگر فکر نمی کنم فقط حس می کنم . انگار که اصلا نبود ِ تو فکر کردن نداشته باشد تمام ِ آن حس های گاه و بی گاه ِ من باشد و ترس هایی که می آیند خودی نشان می دهند و من آنها را پس می رانم . تو نمی دانی که من چروک می خورم وقتی تو - نگاه ِ تو - لبخند تو - دست های خواستنی تو - بوی خوب ِ تو - حرف های تو - آرامش ِ تو - توجه تو - آغوش تو - بودن ِ با تو - کم می شود . ته می کشد . تمام می شود . تو نمی دانی که فکر ِ تو اگر از من ناراحت باشد من له می شوم زیر دست و پای خودم . و شب های با خواب و بی خوابش بدجوری سخت می گذرند . و بود ِ من به لحظه می رسد.به ثانیه و جزء . وقتی که ببینم تو کنار ِ منی اما لبخندت مال ِ من نیست . ببینم نمی توانم دست هایم را دورت بیندازم و بوی خوش مادرانه ات تمام ِ مرا مست کند . ببینم نگاهت چشم های خیره ی مرا نمی بیند که تو را می خواهد . وقتی که فرزانه ی همیشگی ِ من نیست انگار نقطه ای پررنگ در کاغذ من کمرنگ شده است و فقط با نگاه ِ او رنگ می گیرد . تو که هستی خیال ِ من آرام است ... تو که هستی من پشتم گرم است به داغی ِ وجود ِ تو . تو نمی دانی ... خیلی چیزها را که من خوب می دانم از بس که مکررند در روزهایم اما رنگ تازگی اش هر روز جان ِ بیشتری می گیرد . خوب ِ همیشگی من بمان و اطمینان کن که من تمام ِ وابستگی ام به تو تا هرقدر که قد بکشم . تا هر بهار که بیاید و عدد من بیشتر شود . تا هنوز ِ در جریان زندگی ام . مادرانه هایت را برای من به کمال خرج کن که دلم نلرزد از کم بودنت در من . و از من به خاطر ِ تمام ِ فرزندنبودگی های تا هنوزم بگذر ...
عزیز ِ نازنین ِ نیکو !
+ نوشته شده در 2007/3/2ساعت 14:37  توسط نیکو