خواب می دیدم شاید . زمین قاب شده بود در نگاه ِ خم ِ من . بوی خاک پیچیده بود میان انگشت هایم . می رفت و می آمد .نمی ماند یک سر . خاک زخم خورده بود . نگاهم درد می گرفت . زمین قاب شده بود در نگاه ِ خم ِ من . خستگی رسید . با بوی خاک درآمیخت . نگاهم زخم خورد . انگشت هایم برای بوی خاک بی قراری کردند . خون ؟ نه ! از نگاهم هنوز خون نچکیده بود وقتی که زمین از قاب ِ نگاهم افتاد و شکست . خواب می دیدم شاید ...
پ.ن :زمستان که بی اعتنا به بی حوصلگی ِ من آخرین قطره های سرما را سرم می چلاند . بهار را کجای دلم بگذارم ؟ با هجوم روزهای ابری اش ؟