گاه ... برای چیزهایی که هیچ وقت نبوده اند دلم تنگ می شود . هیچ وقت نبوده اند تا آنها را لمس کنی در زندگی ات یا وضوحشان آنقدر باشد که وقت ِ کمرنگ شدن دلت بگیرد . هیچ وقت ندیده ای که دیگری داشته باشد و مثلا حسادت کنی یا حسرت بخوری ... بعضی چیزها چون اصلا - هیچ وقت- هرگز نبوده اند آدم دلتنگشان می شود عجیب ... اگر آرزوشان کنی شاید کوچک بشوند ... بزرگی شان در همین است که تو فقط دلتنگ بعضی چیزها بشوی وقتی که می دانی نه هیچ وقت بوده اند . نه هیچ وقت خواهند بود . و اینجاست که معنی دلتنگ بودن زیر سوال می رود . خودم می دانم . خرده نگیرید .
پ.ن ۱: فریاد من و هداک که - میرا - * تصویر جامعه ی ما نیست . بلکه خود ِ آن است .
پ.ن۲: اخیرا خواب های بی مزه ای دارم . با بازی های عجیب و غریب و هر بار دارم با آدمی سر و کله می زنم که این قسمت بازی را من یاد نگرفتم .از هر کس که می پرسم بازی جدیدی را توضیح می دهد . خواب های بی مزه ای هستند جداً !
پ.ن۳: بی تفاوتی های غیر ارادی . اسفند پار بود که نوشتم : روزهای اسفند چه سبک و چه سنگین هستند ...
* : میرا - کریستوفر فرانک - ت : لیلی گلستان
+ نوشته شده در 2007/2/25ساعت 17:23  توسط نیکو