تبليغاتX
.:: طلوعی تا فردا ::.

.:: طلوعی تا فردا ::.

اردیبهشت است ,,,

 

آه ,,, به ما چه مربوط ؟!

+ نوشته شده در  2007/5/7ساعت 4:0  توسط نیکو 

نقاهت بلند مدتی است . لابد

 چشمانت بود ِ چیزهایی را رنگ باخته می بیند که دیگر هیچ وقت ارغوانی نخواهد شد . هیچ وقت رنگ تند آفتاب به آن نمی تابد . هرگز نیلی و پسته ای و لیمویی دیده نخواهد شد . تو شاید آن را خاکستری ببینی و بعد در گذر روزها سیاه . و این سیاهی به هیچی می گراید . و این روزی است که تو دیگر رنگی را برایش تصور نتوانی کرد . چرا که از بود آن دیگر چیزی باقی نمانده است . وقتی که رنگین کمانی را می بینی که ترکیبش انواع خاکستری هاست . و نه سرخی دارد و نه سبزی . من هرگز افسانه سازی دوست نداشته ام . زندگی افسانه ها را با تمام قدرتش در خود می بلعد و تو تنها در صورتی می مانی که محکم ایستاده باشی و وجودت افسانه نباشد . وجودت اسم نباشد . وجود باید که جاری باشد در تمام رگ های روزهایت . تمام مویرگ های آن . این میان من به شکوه صبری فکر می کنم که رنگ هایش ملایم بودند . فکر , فکر ها چیزی را تغییر نخواهند داد . فکرها آنچه که اتفاق افتاده را پاک نمی کند . فکرهای بعد از وقوع دیگر هیچ صداقتی را برنمی گرداند . نقطه می گذاری . نقطه ی پایان می گذاری . با من حرف نزنید . من برنمی گردم . این حرف ها ,,,,, دیگر هیچ چیز را تغییر نخواهد کرد . فرصت , یک روز نیست . یک هفته نیست . فرصت تمام روزهایی است که  به سادگی از دستشان می روند . در کلام من , در لحن من , در گزینش کلمات من نوعی بی رحمی دیده می شود . نوعی بی رنگی . نوعی از تمام شدگی و از دست رفتگی . حرف هایتان را برای چیزی خرج نکنید که دیگر به شما باز نمی گردد . بود بعضی چیزها دیگر هرگز رنگی نمی شود . بگذرد تا به سیاهی بگراید . 


و من به روبرو نگاه می کنم و تمام روزهایی که می خواهم رنگی ببینمشان .

 

+ نوشته شده در  2007/5/3ساعت 15:12  توسط نیکو 

کمرنگ

.   .    .      .      .      

 

راحتم بگذارید ,,,

             

+ نوشته شده در  2007/4/27ساعت 6:23  توسط نیکو 

می دانی ؟

اهمیت یعنی زندگی ,,,

زندگی یعنی اهمیت ,,,

 

+ نوشته شده در  2007/4/24ساعت 19:17  توسط نیکو  | 

ت ر س , ترس است دیگر . حتی گاهی وقت ها کلیشه ای

در پی دعوت - سارای همه - مهربان !

۱ . با همه ی رحیم بودن خدا همیشه و همیشه مرا می ترساند از قهاربودنش

۲. آدم ها  ! به صورت کلی که تمام فکرها و کارها و رفتارهای غیر قابل پیش بینی شان را در بر می گیرد مرا می ترساند .

۳. فکر به آینده همیشه برایم با ترس توام است . این ناشناختگی و ابهام و ماتی و محوی اش مرا می ترساند .

۴. حیوان جماعت ! کوچک و بزرگ ندارد . هر کدامشان یک جور می ترسانند.

۵. یادم نمی رود که در کودکی هایم  ترس از تاریکی نقطه ی پررنگی بود و اولین شبی که در اتاق مجزا داشتم می خوابیدم به جای گوسفند هایی که از روی آب می پرند تعداد دفعات به زبان آوردن - نمی ترسم - ها را شمردم تا خوابم برد .

۶. با تمام صراحتم در بیان این ترس را همیشه داشته و دارم که به اشتباه یا به ناحق کسی را بیازارم .

۶. ترس از دست دادن ندارم چرا که ما جاری از دست رفتگی بوده ایم و همچنان هستیم با هر لحظه ای که ,,, بله ! هر لحظه ای که از دست می دهیم ,,,, اما ترس نبودن یا از دست دادن مادرم آن قدر زیاد است که مچاله ام می کند .

7 . ترسی که مرا در هم می کوبد : نکند حتی یک روز خیلی دور هم نتوانم همان - نیکویی - بشوم که باید بشوم .

8. ترس از دریا .

9. ترس از موتور که حتی از کنارم می گذرد .

10 . به طور خاص : ترس از آدم های بدون حد و مرز و خط قرمز و قید .

11.ترس از اینکه یک روز بچه ای داشته باشم و این بچه مال خودم باشد و قرار باشد من , پایه ی شخصیت او را بسازم ,,, فکر اینکه مبادا یک آجر را کج بگذار ترس زیادی دارد .

12. ترس از بی خدایی , معنویت را نخواستن , اعتقاد را پس زدن .

13 . ترس از جهل

14 . با تمام فکرهای داوری مآبانه ی روزمره ام , ترس از قضاوت . 

15. و  الآن ,,, درست همین الآن حس کردم چقدر می ترسم از اینکه من از همه چیز می ترسم . هر کدام یک جور .

دعوت : فکر به ترس هایی که دارم برایم تازه بود ,,, هر کس دوست دارد تازگی اش را حس کند ,,, بنویسد .

+ نوشته شده در  2007/4/23ساعت 2:47  توسط نیکو