تبليغاتX
.:: طلوعی تا فردا ::.

.:: طلوعی تا فردا ::.

آهنگ های تکراری خوش

حالم را که می پرسند ,

        لبخند می زنم و می گویم :

                       خوب ,,,,, ام . من فقط کمی سرما خورده ام .

برای خودم

+ نوشته شده در  2007/4/19ساعت 4:3  توسط نیکو 

هنوز

اخیراً هیچ کلمه ای به اندازه ی - هنوز - مرا جذب نکرده است .

و خدا می داند که چقدر خوب می شود اگر با جیغ بگویم : هنــــــــوز .

 

+ نوشته شده در  2007/4/17ساعت 17:5  توسط نیکو 

آ - ر - ز - و

لبیک به سنجاقک

 ۱ . بودن مُدامشان در من : خدا , آرامش روح , سلامت تن , احترام دو درخت .

۲ . ثبات همیشگی اما نه به معنی یکنواختی .

۳ . داشتن قلم مصلح !

۴ . تجربه ی پیری اما مرگ در جوانی - تخیلی - .

۵. فرو رفتن در نقش یک مورچه شده حتی چند ساعت . - تخیلی × ۲ - .

 آیلاررقصنده در باد , مرا آفرید آنکه دوستم داشت  , سنگ پشت  , این دخترک 

+ نوشته شده در  2007/4/16ساعت 0:45  توسط نیکو 

خیرگی - با هر دو معنی - . اما بدون ایهام

به اندازه ی تمام آسمان اگر نباشد , به اندازه ی همان تکه آسمان بالای سرم که می شود ,,, هان ؟ یا این هم نمی شود ؟ یا این هم مال من نیست ؟ یا داشتنش عیب است ؟ هان ؟ ,,,,,,,,,,,,,,,  وقتی که سر  ِ - ریز ریز ریز ریز ریز -  ها , - درشت درشت درشت درشت درشت - ها را زیر سوال می برند دلم به اندازه ی همان آسمانی که آخرش معلوم نشد می شود مال من باشد یا نه , می گیرد . و این درست زمانی است که دلم نمی خواهد با هیچ کسی حرف بزنم ,,, حتی چند کلمه .

پ.ن: بالا رفتن از کوه , پایین آمدن از آن . و راه های طولانی .

+ نوشته شده در  2007/4/14ساعت 21:32  توسط نیکو  | 

لال,,,ایی

خوابم می آید ,,, بدجوری زیاد ,,, خستگی سرخی می دهد به چشمانم . خستگی کرختی می دهد به تنم . خستگی درد می دهد به سرم . به کمرم . خستگی , هان بله ,,, پیش برود می تواند حتی بکشد . - حتی ندارد که - .

بینابین ام  ,,,  بینابین بیهوشی و هشیاری که ,,, یادم ناگاه می رود به دست هایم که فرو بردم در چای و مشتم را گرفتم جلوی بینی ام و نفس کشیدم عطر چای را و پیچید در بینی و چشم و سر و دست و لباس و موهایم .

خواب و بیداری ام که,,, به فکرم می آید ,,, سوت ,,, بلد نیستم بزنم ,,, - کاش - هنوز فکرم را آلوده نکرده که به فکرم می آید ,,, پیانو که بلدم . حالا اگر یک جا که خلوت بود که آدم نبود و هیچ کس , دلم خواست دست هایم را توی جیب هایم بکنم و سوت بزنم با آهنگی که دارم می شنومش , بلد که نیستم . پیانو بگذارم روی دوشم ؟ سوت ,,, سوت چطور بزنم ؟ هان ؟ نامجو و فرهاد چطور این قدر خوب سوت می زنند ؟ الهه حتی ! الهه ی کوچولو هم به چه خوبی سوت می زند . من که سوت می خواهم بزنم همه اش فوت می شود . سوت چطور بزنم ؟ هان ؟

خوابم ؟ با تو ام ! می گویم خوابم من ؟

چقدر آب ریختم روی آتشم . جرقه که می زند . خاکستر هایش به دست هایم به صورتم به لباسم می چسبد . خاکسترش در هوا ,,, جرقه که می زند . جرقه که می زنم . گر که می گیرم و داغ می شوم و آب ندارم دیگر ,,,

هان , بله . خوابم . من خوابم برده است .

صدای سوت می آید , سوت ممتد ,,,

waiting ,,,

+ نوشته شده در  2007/4/12ساعت 3:6  توسط نیکو 

زنده های بی صدا

میان قبرها که راه می رفتم نگاه می کردم به همه شان . نام ها , تک بیت ها , شکستگی ها , محو شده ها , خاک گرفته ها ,,,  . این سنگ قبرهای شکسته ی نم دار و این مدفون های زیر خاک . من هنوز هم نمی توانستم روی سنگ قبرها راه بروم , بین شان , روی نوک پا راه می رفتم , انگار که می خواهم باله برقصم . با آن قدم های ریز . باران نمی بارید , نه . اما همه جا آن قدر خیس بود که انگار مرده ها جان گرفته اند . داشتم فکر می کردم که آن سنگ قبر های شکسته ی ترمیم نشده , ای کاش از نخست , سنگ قبری نداشتند . درخت ها چه پیر بودند و چقدر سر  ِ پا . آفتابی نبود که سایه شوند برای قبر مردگان اگر نه معلوم بود که در تابستان شاخ و برگی به هم می زنند . صدا می آمد , اما نمی دانم چه بود , نمی فهمیدم . کسی بود که حرف می زد یا صدا مال زندگان ِ دور بود ,,, نمی دانم . اما صدا بود . انگار دست هایی بود که دامنم را بکشند به نشانه ی اصرار برای توقف . یک دست نبود که , از هر طرف کشیده می شدم . صدا بود و دست های خیال ِ من . عبور که می کردم , چشم ها را بستم تا چیزی نبینم . در تاریکی چشمان بسته ام , دست ها رنگ گرفتند و صداها , هیاهو شدند . ترسیدم . چه می گفتند , چه می خواستند ,آن پیرزن  دور از پشت آن عینک چه بد نگاهم می کرد . سرم را زیر انداختم و چشمم به نام افتاد , به  تک بیت ها , به سنگ های شکسته و قبرهای خاک گرفته و مدفون شده ها ,,, چه می گفتند آن دست ها ؟ کاش بلندتر گفته بودند ,,,

+ نوشته شده در  2007/4/6ساعت 6:38  توسط نیکو  | 

ملایم های بی حضور

هِی ! کاش می آمدی با هم آواز بخوانیم . صدایمان را بیندازیم در حنجره مان و دست بدهیم به دست هم و بدویم تا آن تکه چوب روی خاک افتاده . داد بزنیم , هوار بکشیم , خنده سر دهیم , و خوب ِ خوب آواز بخوانیم .

پ.ن : خواب هایم را پس دادی , آوردی , هدیه کردی , بوی مبهم تو که می پیچد توی خواب هایم , حس می کنم نگاهم می کنی از آن بالا , بالا , بالاهای خدایی ,,, ات .

+ نوشته شده در  2007/4/5ساعت 1:23  توسط نیکو 

دنیا دارد ته می کشد ,,,

 فکرم رفت به اینکه چه حیف ,,, آدم های خاص و تک تمام شده اند . و  آدم هایی که این به ذهنشان می رسد تنها سعی می کنند متفاوت باشند . و مهم این نیست که این تفاوت کجا به چشم بیاید یا کجا بروز کند . این ,,, راستش مرا کمی ناراحت می کند . و حس می کنم چرا دنیا دارد تمام می شود ؟ و از ابتکار اشباع شده است ؟ این راستش کمی مرا ناراحت تر می کند . بعضی چیزها یا آدم ها جایگزین نمی پذیرند ,,, وقتی تمام شده اند,دیگر برنمی گردند . و همین است که اسطوره و بت پرستی آدم ها را تشدید می کند . و البته حق هم دارند . همین ها باعث می شود که به ذهنم بیاید کاش من در سال ها پیش زندگی می کردم . پای عدد نمی خواهم وسط بکشم . چون نمی خواهم زمان تعیین کنم . فقط حس می کنم دلم می خواست هنوز امید بسیاری می رفت برای آمدن چیزها یا کسانی که امروز دیگر می دانیم آمده اند و از نقطه ی اوجشان یاد می کنیم و تمام می شود . این را حس می کنم که دلم سادگی زمانی را می خواهد که امروز نیست . که امروز هیچ جا نمی یابمش .این قشربندی های امروز را دوست ندارم . این همه گیر شدن همه چیز مرا ناامید می کند . و این چیزی که در نگاه آدم ها می بینم که حس می کنند اگر این کار را انجام ندهند عقب می مانند از طرز فکری این قشر خاص . اینکه این جور آدم ها چشم هایشان را بسته اند و پیش می روند مرا دلسرد می کند . به پایان گرفتن ابتکارها که فکر می کنم غمگین می شوم ,,, این انبوه کشف شده ها و دانسته ها و این همه استارت های همه زده شده مرا ناامید می کند . شلوغم می کند . درهمم می کند . این همه گیر شدن مرا خسته می کند . دیگر انگار نایابی در کار نیست که برایت شوقی آنچنان عجیب بیافریند که بخواهی زیاد زیاد زیاد بدوی . اینکه آدم ها از این همه تکرار هنوز دلزده نشده اند برایم عجیب است . دنیا دارد ته می کشد ... اینکه قانون جدیدی وضع نمی شود , حرف تازه ای نمی گویند , و ما اتفاق افتاده ها را دوست می داریم من را خسته می کند ,,, شاید ,,, شاید هم من باید در جایی زندگی می کردم که آدم های کمی داشت در سال های خیلی دور تا این قبیل فکرها به سراغم نیایند ,,, حق دارید این نتیجه گیری را از این گفته ها داشته باشید ,,, و من دیر یا زود عادت می کنم و یا اتفاق خاصی می افتد که من حاضر می شوم تمام حرف هایم را پس بگیرم . چرا که من به معجزه بسیار اعتقاد دارم . یک احتمال دیگر هم می رود اینکه تراوش این فکرها در ذهن من حاصل انتخاب تنهایی های اخیر باشد ,,, ناگفته نماند که درصد این احتمال البته کم نیست .

پ.ن: تعطیلات آرام و سبک گذشت . در خلوت و بدون ازدحام . تعطیلات به خواب و کتاب و موسیقی و فکر و اینترنت و اس ام اس و خاموشی گوشی و تماشای از پشت پنجره ی خیابان خیس و تنهایی و یکی دو فیلم  و دوباره خواب,گذشت . من ,,, حالا که فکرش را می کنم ناراضی که نیستم هیچ , خدا را به خاطر آرامش شکر می کنم .

+ نوشته شده در  2007/3/31ساعت 3:17  توسط نیکو  | 

صبح روز بعد ...

آسفالت خیابان رنگ گرفته است . باران می آید . روشنی ِبی رمق از پشت پرده ی بلند شیری اتاق می چکد روی دست هایم . سرم را به شیشه چسبانده ام و چشم دوخته ام به درخت های خیس . خیابان خالی است ... حواسم نیست که صبح می آید کنارم می نشیند و دست هایش را باز می کند برایم . بی خوابی هایم را خواب می کند ... در ذهنم می چرخد که کاش چند روزی تمام می شدم یا کم  ِ کم کاش مورچه می شدم . انگار ساعت شش و پنجاه و هشت است که دیگر نمی فهمم باران هفتم  ِبهار رخوت بار بند می آید یا نه ...

پ.ن:این آهنگ ... که چه آرامم می کند ـــــــ ـ ـ ـ ـ . . . .

+ نوشته شده در  2007/3/27ساعت 7:55  توسط نیکو  | 

نقطه سر خط

جایت سبز ... امشبم  تا صبح گرفتگی بود و دیوانگی . آتش روشن کردم و نشستم کنارش . حرف ؟ نه . حرفی نبود . نگاه می کردم به آن دورهای دور که کسی نمی بیند . ما زیر لب های خدا هستیم . حافظ روی زمین افتاده و خاکی . دست هایم را گرم می کنم . شعله می زند کف دستم . نه نمی سوزد . داغ می شود کف دستم . می گذارم روی صورتم که یخ کرده است . شهر چقدر چراغ دارد . هان .می بینم . همه شان را . آدم ها لوس حرف می زنند . فکر نمی کنم . فقط این به ذهنم می رسد که اگر بنا باشد شک انواع داشته باشد همان وجود دفاع کفایت می کند برای تمیز دادن . چای نداشتم یا شاید داشتم اما میلی نبود به نوشیدن . د ِ موبایل سِت ایز آف . این را یک خانم می گوید . این هم یک دوره است . می گذرد . نور ِ زرد بد نیست . خوب است . مگر آدم چه اش می شود ؟ همه ی مردم دنیا راهبه اند . قبول کن که بدجوری بی ربط گفته است . هان بله پیدا شد . دفتر پنجم مثنوی . یک طبقه . هان . با صدای بلند . آدم بنشیند پیام های بازرگانی را حفظ کند . فکر کن . بعد کلی بخندد . آتش خاموش می شود . آب نریخته خاموش می شود . خسته شد از سوزیدن . قبلی اشتباه بود ببخشید . نمی خواست بگویم . تابلو است دیگر . اگر یک نفر به من بگوید بخواب من می زند به سرم . آینه سیاه می شود این طور . دفتر مشق . تشدید می گذارد روی نونش و می گوید نه . حواسم باشد که نخندم . چارلز می گوید دیوار به دیوار چه می گه ؟ کسی یادش نیست . می گوید قرار ملاقات آن گوشه و ریسه می رود . اینها را سلینجر نوشته . دوباره می خواندمش . در آن کم نوری ماشین بود . با دونوازی . حافظ را برمی دارم از روی زمین .دفتر آن دورتر است . برمی دارم و بی آنکه ورقش بزنم با خودم می برم . خاکستر آتش در هوا پخش می شود . تمرکز . بله تمرکز چیز خوبی است . هفت تا و نه بیشتر . جیره بندی کار مسخره ای است . پاکباز باش . بله . تازه آدم به خودش جایزه هم می دهد . سکوت ِ بدی است . نمی خواهمش . تحمل آدم ها بیشتر از چند ساعت . مطلق ؟ نه . نسبی . استثنا و تبصره و این حرف ها . آرشیو . بایگانی . شأن آدم را یک کمی می آورد پایین . ایمان . پناه خواستن . اینها خوبند همه . آرامند . یک طبقه . با صدای بلند . خیلی بلند . یک نفر این را ببندد به تخت . بدی نیست . می گذرد . خاکستر آتش چشم هایم را می سوزاند شاید هم خستگی و خواب . شاید خاموشی .هان . خاکستر . خستگی . خواب . در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیفروزم . بیارایم ؟ چو خورشید . صدای ناب اذان موذن زاده که در گوشم می پیچد . چشم ها را می بندم . قامت که می بندم هر رکعتم را قنوت می خوانم . چند رکعت نمی دانم . قنوت ها را که نمی شمردم . صبح و عصر نمی شناسم . نور  ِ زرد اتاق را که خاموشی می دهم , روشنی می ریخت از پشت پرده به درون . دلتنگی های سلینجر روی تخت افتاده و گوشی خاموشیم کنارش . سال بلوا خریده ام . ساعت را نگاه نکردم که چند بود و نخواستم هم . دلم چای نمی خواست . آتش هم نمی خواستم . اذان می خواست و قنوت های بی شمارش ...
+ نوشته شده در  2007/3/23ساعت 4:13  توسط نیکو 

بوی عیدی ... بوی توپ ... بوی کاغذرنگی ...

بااینا زمستونو سر می کنم ...

با اینا خستگیمو در می کنم ...

با اینا زندگیمو سر می کنم ...

با اینا خستگیمو در می کنم ...

پ.ن۱ : شنیده شود با صدای ِ همیشه خوب ِ فرهاد مهراد .

پ.ن ۲: ساعتی مانده به رسیدن ۸۶...

پ.ن۳: دیدنی ها کم نیست ... من و تو کم دیدیم ...

پ.ن۴: گ ف ت ن ی   ه ا   ک م   ن ی س ت . . .

+ نوشته شده در  2007/3/21ساعت 2:25  توسط نیکو