۱۱
پ.ن : عدد قشنگی است . فکر کنم دوستش دارم این عدد را .
+ نوشته شده در
2007/3/14ساعت 3:33  توسط نیکو
ــ گاهی چند کلمه حرف زدن از یک گله گاو باارزش تره . بعضی ها ممکنه به خاطر سکوت شون به اندازه ی ده هزار تا ساندویچ پول بگیرند . بعضی ها یه خروار پول می گیرن تا چیزی رو که دیده ن بگن ندیده ن . تا حرفی که رو نشنیده ن بگن شنیده ن . گاهی دست ها کارهایی رو انجام می دن که کلی پول پشت ِش خوابیده . حالی ته چی می گم یا نه ؟ گاهی یه امضا ارزش شصت تا ماشین لباسشویی رو داره . همین کارهای ساده ای که ما هر روز انجام می دیم گاهی ممکنه کلی قیمت داشته باشه . خب البته عکس این قضیه هم گاهی اتفاق می افته . منظورم اینه گاهش کسی چیزی رو که باید انکار کنه نمی کنه و این کلی براش آب می خوره . گاهی چیزها رو نباید دید . نباید شنید . نباید گفت . گاهی نباید کسی رو دوست داشت . حالی ته چی می گم شاعر؟ ملول ! واسه ی شاعر گفتی چی کار باید بکنه ؟ ــــــــ ـ ـ ـ ـ . . . .
م.مستور - چند روایت معتبر
+ نوشته شده در
2007/3/10ساعت 20:43  توسط نیکو
آرام و سبک نشست روی روزهای رنگ پریده . روی شب هایی که سیاهی اش خمار می کرد تمام این تن ِ از خستگی پُر را . آرام آمد و شکافت تمام ِ وصله هایی که به چه سختی سوزن زده بودم . تا آخرش بگویم که یکپارچه شد . و وصله زده بودم تمام ِ تکه های روحم را . تکه هایی که هر کدامشان را جایی گم کرده بودم و جا گذاشته بودم . روز ِ پیدایی شان دوخت زدم تکه ها را به هم . اما آرام ... بی آنکه من دردی حس کنم یکپارچگی مرا از بین برد . وصله ها را شکافت و من که به تماشا ایستاده بودم و نگاهم تمام ِ بهت بود و شک و ناباوری . آمد و نشست در من و تکه های روح را ریخت کف ِ زمین با آن نگاه ِ خیره اش . با آن خیرگی هایش . نگاه ِ من چه بود ؟ تمام ِ بهت و شک و ناباوری ... آرام ... آ ... رام ...
صدایم در آمد که : خودت بیا و این از هم گسیختگی های مرا اتصال کن.
آرام ... آمد و نشست به وصله زدن بی هیچ خیرگی ... آ ... رام ...
+ نوشته شده در
2007/3/6ساعت 14:33  توسط نیکو
دلم چیزهای عجیب نمی خواهد . عجیبی ِتمام ِ روزهایم شاید همین باشد .از خیلی وقت ِ پیش در لحظه هایی با حسرت به نفهمی ِ بعضی آدم ها نگاه کرده ام . - نفهمی - که بوی تند ماهی خام می دهد و من ناخودآگاه همیشه از این بوی زننده تنفر داشته ام . نمی دانم حسرت ِ نفهمی را باور کنم یا تنفر بوی ماهی خام را !
پ.ن : خیلی سخت است که اثر به جا مانده از یک هجوم ناگهانی را تقسیم کنی برای روزهای متوالی . - ت ق س ی م ِ وعده گونه - و سعی کنی که اثر روزی بیشتر از روز ِ دیگری نباشد . - همسان اما نه یکسان - خیلی سخت است . قبول کن !
+ نوشته شده در
2007/3/2ساعت 15:22  توسط نیکو
تو نمی دانی ! تو خیلی چیزها را نمی دانی که شاید مهم هم نباشد که بدانی . من که می دانم ... من که می دانم تمام ِ آنها را و از حفظشان شده ام .گاهی فکر می کنم به اینکه اگر تو نباشی یا حتی اگر حالا نبودی و پشتم می لرزد و بغض می آید و من دیگر فکر نمی کنم فقط حس می کنم . انگار که اصلا نبود ِ تو فکر کردن نداشته باشد تمام ِ آن حس های گاه و بی گاه ِ من باشد و ترس هایی که می آیند خودی نشان می دهند و من آنها را پس می رانم . تو نمی دانی که من چروک می خورم وقتی تو - نگاه ِ تو - لبخند تو - دست های خواستنی تو - بوی خوب ِ تو - حرف های تو - آرامش ِ تو - توجه تو - آغوش تو - بودن ِ با تو - کم می شود . ته می کشد . تمام می شود . تو نمی دانی که فکر ِ تو اگر از من ناراحت باشد من له می شوم زیر دست و پای خودم . و شب های با خواب و بی خوابش بدجوری سخت می گذرند . و بود ِ من به لحظه می رسد.به ثانیه و جزء . وقتی که ببینم تو کنار ِ منی اما لبخندت مال ِ من نیست . ببینم نمی توانم دست هایم را دورت بیندازم و بوی خوش مادرانه ات تمام ِ مرا مست کند . ببینم نگاهت چشم های خیره ی مرا نمی بیند که تو را می خواهد . وقتی که فرزانه ی همیشگی ِ من نیست انگار نقطه ای پررنگ در کاغذ من کمرنگ شده است و فقط با نگاه ِ او رنگ می گیرد . تو که هستی خیال ِ من آرام است ... تو که هستی من پشتم گرم است به داغی ِ وجود ِ تو . تو نمی دانی ... خیلی چیزها را که من خوب می دانم از بس که مکررند در روزهایم اما رنگ تازگی اش هر روز جان ِ بیشتری می گیرد . خوب ِ همیشگی من بمان و اطمینان کن که من تمام ِ وابستگی ام به تو تا هرقدر که قد بکشم . تا هر بهار که بیاید و عدد من بیشتر شود . تا هنوز ِ در جریان زندگی ام . مادرانه هایت را برای من به کمال خرج کن که دلم نلرزد از کم بودنت در من . و از من به خاطر ِ تمام ِ فرزندنبودگی های تا هنوزم بگذر ...
عزیز ِ نازنین ِ نیکو !
+ نوشته شده در
2007/3/2ساعت 14:37  توسط نیکو
خواب می دیدم شاید . زمین قاب شده بود در نگاه ِ خم ِ من . بوی خاک پیچیده بود میان انگشت هایم . می رفت و می آمد .نمی ماند یک سر . خاک زخم خورده بود . نگاهم درد می گرفت . زمین قاب شده بود در نگاه ِ خم ِ من . خستگی رسید . با بوی خاک درآمیخت . نگاهم زخم خورد . انگشت هایم برای بوی خاک بی قراری کردند . خون ؟ نه ! از نگاهم هنوز خون نچکیده بود وقتی که زمین از قاب ِ نگاهم افتاد و شکست . خواب می دیدم شاید ...
پ.ن :زمستان که بی اعتنا به بی حوصلگی ِ من آخرین قطره های سرما را سرم می چلاند . بهار را کجای دلم بگذارم ؟ با هجوم روزهای ابری اش ؟
+ نوشته شده در
2007/2/27ساعت 23:20  توسط نیکو
|
گاه ... برای چیزهایی که هیچ وقت نبوده اند دلم تنگ می شود . هیچ وقت نبوده اند تا آنها را لمس کنی در زندگی ات یا وضوحشان آنقدر باشد که وقت ِ کمرنگ شدن دلت بگیرد . هیچ وقت ندیده ای که دیگری داشته باشد و مثلا حسادت کنی یا حسرت بخوری ... بعضی چیزها چون اصلا - هیچ وقت- هرگز نبوده اند آدم دلتنگشان می شود عجیب ... اگر آرزوشان کنی شاید کوچک بشوند ... بزرگی شان در همین است که تو فقط دلتنگ بعضی چیزها بشوی وقتی که می دانی نه هیچ وقت بوده اند . نه هیچ وقت خواهند بود . و اینجاست که معنی دلتنگ بودن زیر سوال می رود . خودم می دانم . خرده نگیرید .
پ.ن ۱: فریاد من و هداک که - میرا - * تصویر جامعه ی ما نیست . بلکه خود ِ آن است .
پ.ن۲: اخیرا خواب های بی مزه ای دارم . با بازی های عجیب و غریب و هر بار دارم با آدمی سر و کله می زنم که این قسمت بازی را من یاد نگرفتم .از هر کس که می پرسم بازی جدیدی را توضیح می دهد . خواب های بی مزه ای هستند جداً !
پ.ن۳: بی تفاوتی های غیر ارادی . اسفند پار بود که نوشتم : روزهای اسفند چه سبک و چه سنگین هستند ...
* : میرا - کریستوفر فرانک - ت : لیلی گلستان
+ نوشته شده در
2007/2/25ساعت 17:23  توسط نیکو
نگاهم در خاکستری ۴:۵۷ دقیقه دفن می شود و صدا در گوشم می پیچد .
پ.ن ۱: اگر با همان شتاب که مردم برای خود خیر می طلبند خدا برایشان شر می طلبید مرگشان فرا رسیده بود . یونس - ۱۱
پ.ن ۲: شِکن ... شِکن ...
+ نوشته شده در
2007/2/20ساعت 14:22  توسط نیکو