تبليغاتX
.:: طلوعی تا فردا ::.

.:: طلوعی تا فردا ::.

پیچش

چیزی خودش را می پیچاند و آنچنان در خودش فشرده می شد که معلوم نبود چه چیزی است که در خودش گره خورده است . دستی نبود . پایی نبود . سر و صورتی نداشت . نمی دانم چه بود که می پیچید و هر لحظه و با هر پیچش مرا بیشتر و بیشتر دقیق می کرد و هر چه بیشتر فشرده می شد من گیج تر می شدم . نمی دانستم بمانم تا آخرش و ببینم که پیچش تا کجا می رسد یا بگذرم . چیزی بود که مرا نگه می داشت و می گفت بمان و فشردگی را تماشا کن و ببین که تا کجا به خود می پیچد . باد ی آمد و در سرم پیچید و من حس کردم دارم فشرده می شوم . کم کم . و بی اختیار دست ها را به هم گره می زنم و پاها جمع می شوند و پیچ می خورم ... سرم خم شده بود . می دیدم و نمی دیدم . و حس می کردم باد دارد مرا پرت می کند با دست و پای گره خورده و چشمان نیمه باز . باد جهتی نداشت . از هر طرف هجوم آورده بود و ناگاه روبرویم را دیدم که دیگر چیزی وجود ندارد که خودش را بپیچاند و فشرده شود و گره بخورد . به دست هایم نگاه کردم که گره کور خورده اند و من هر لحظه دارم فشرده تر می شوم ... و در خود می پیچیدم ...

دیگر ... دستی نبود . پایی نبود . سر و صورتی نداشت .

شنیدم که از دور کسی می گفت : نمی دانم چه بود که می پیچید و هر لحظه و با هر پیچش مرا بیشتر و بیشتر دقیق می کرد و هر چه فشرده تر می شد من گیج تر می شدم ...

دستی نماند ... پایی نماند ... سر و صورتی نماند ... من تا به کجا می پیچیدم ؟

+ نوشته شده در  2007/2/15ساعت 14:42  توسط نیکو 

آنچنان که دیدنی بود ...

 

وقتی که آدم ها بر سر و کله ی هم می زدند و دعوا می کردند و فریاد می کشیدند و به حماقت هایشان رنگ تکرار می زدند ... من در جنگل هایی به نام - صاحب زمان - از میان درخت های تا آسمان بلندش می دویدم و به تنه ی درخت ها تنه نمی زدم . و این روسری ِ آبی ام بود که می رقصید آنچنان که دیدنی بود . دیروز که به دیوار سرد راهروها دست می کشیدم ( کاما ) و ناراحت بودم ... به یاد شیراز و حافظیه ی خیس و بستنی شکلاتی بابا بستنی روی تپه ی تلویزیون و بازی رنگ ها و بی رنگی ها در بازار و آن همه جینگیل پینگیل که من دوست داشتم و ادویه ها در ظرف های بزرگ مسی و پارچه های زرق و برق دار و انعکاس نور در پولک های کوچک آن پارچه ی سیاه و درهای بزرگ و پله های بلند و طبقه ی دوم سرای مشیر و آن درخت های نارنج و نور که می پاشید به صورتم و شاهچراغ با زمین های خیس و گنبد فیروزه ای و نم نم باران و آینه کاری ها و ضریح و نور . و دریاچه نمک و خستگی تن و گرمای زیاد رسیدن تا کرمان با دیوار های خاکی و سقف های محدب گنبد ها و کاشی های ریز ریز حمام قدیمی- گنجعلی خان - و مشتاقیه و خلوت خوبش و آرامش خیابان ها و جنگل صاحب زمان و آن چشمه که می جوشید و دست در چشمه بردن و دست را تر کردن و هوای سرد ماهان و گام برداشتن روی فرش های آرامگاه  -شاه نعمت الله ولی - که از بس یخ زده بودند پای آدم می سوخت و درهای قدیمی و قفل ها و دیوارهای خاکی ... و قطار و خستگی خوب و شب ِ قطار که دوست دارم و عبور و عبور و عبور و بازگشت .

به یاد ِ تمامشان در راهرو ی سرد پر از در و تابلو و خشکی و آدم های نیش دار و اداری و بی ظرافتی و تلخ (کاما ) لبخندی زدم آنچنان که دیدنی بود ... لبخندی زدم آنچنان که دیدنی بود !

می نشینم و با تمام بی حوصلگی ِ خدا برایش حرف می زنم ... و به او می گویم که روزهایم خوب است چون هنوز مثل هم نشده اند . و به او می گویم که پی نوشت هایم را جدی بگیرد و خدا با اینکه حوصله ام را ندارد اما لبخند می زند ... آنچنان که دیدنی بود !

AncheNaN ke DidaNi BuD

پ.ن۱:آدم جماعت ... مرا می ترساند ! از خوب تا بدشان ... هر کدام یک جور .

پ.ن۲ :مُهر شما بر کاغذ من جوهر پس نمی دهد ! خسته ام کردید .

+ نوشته شده در  2007/2/13ساعت 13:39  توسط نیکو  | 

چیزی شبیه اشتیاق اما نه دقیقا خود خودش !

می خوا هم          بنویسم . دارم کلی برای نوشتن . نمی نویسم تا شاید سر فرصت . در میان روزهای خوب ِ سفر نوشتن دفتری را دوست دارم . نوشتن کاغذی و کتابی و قلمی و ذهنی و همین ها .

در میان روزهای خنده های خوب ِ واقعی ام ! و سرحالی هایی که نه تحمیلی اند و نه تلقینی .

سفر یعنی تازه ها . حتی اگر این تازه ها کهنه باشند . خودم که می فهمم چه می گویم !

چمدان ِ سفر بعدی را در دست گرفته ام . هاه !

پ.ن : من        .     .     .        م  ِ ه ر  َ ب ا  ن  َ م   !

پ.ن ۲ : آیا ترم جدید را شروعی است ؟ من چرا عین خیالم نیست ؟ سه تا غیبت بود اصولش ؟ محض بی خیالی !

+ نوشته شده در  2007/2/6ساعت 2:28  توسط نیکو 

بی اجازه های پهناور . بی اجازه هایی که روزها را فتح می کنند و تو به پرچم ِ در خاک فرو برده شان نمی توانی پوزخند بزنی . چون مسخره نیستند . بی اجازه های پهناور که آرام آرام رسوب می کنند. و در تو ته نشین می شوند .  بی اجازه های پهناور ...

 می گوید : از یک زمانی که گذشت قالبت دیگر عوض نمی شود . تو با خودت می گویی : قالب . و تو می گویی من این طور بودم . . .همین چند وقت پیش .حرف هایت لحن دفاع دارند . دفاع باید که در مقابل چیزی باشد . تو در مقابل خودت دفاع می کنی ؟ و یک لحظه در ذهنت می گذرد که حرف ِ اضافه ی continue ٬ on است . و باز از ذهنت می گذرد که ادامه دادنِ چه چیزی . و جوابی نداری .می گویی راست می گویی و حرف هایت دیگر لحن دفاع ندارند .

 چقدر راحت شده زیر سوال بردن همه چیز . چقدر آسان شده زیر سوال بردن آدم ها ٬ مقدسات ٬ سنت ها ٬ اصول ٬ تعهدات . چقدر آسان شده است . باید به یک همیشه پایدار چنگ زد . من دارم به خدا چنگ می زنم .

پ.ن ۱:گاهی گفتن ِ بعضی " می توانم " ها تبدیل می شوند به گفتن ِ " می توانستم " ها . اما دلم می خواهد که حال ِ استمراری بگویم .

پ.ن۲:دلخوش سفری در پیش ِ رو . و کتاب های نخوانده ای که دوباره در دست گرفتمشان .

پ.ن۳:راست می گوید ... مازوخسیم هم حدّی دارد .

+ نوشته شده در  2007/1/31ساعت 0:48  توسط نیکو 

تصدّقتان ! حال من را نپرسید ...

یک نفر نیامد رو کند به من و بگوید دردت چیست که نمی جوشی ؟ که می جوشیدی و حالا این طور سر خم کرده ای و می ترسی از اینکه یک نفر بیاید بگوید دست هایت را باز کن . یک نفر نیامد بگوید چرا سکوت که می کنی نگاهت به آدم ها فحش می دهد . یک نفر نیامد بگوید چرا بغض می کنی ؟  یک نفر نیامد به من بگوید حس هایت را بریز دور . یک نفر نیامد بگوید چرا کنار نمی آیی ؟ چرا آرام نمی گیری ؟ چرا خسته که می شوی مثل ترکش کلمه هایت را به در و دیوار می کوبی و بی اعتنا به گچ های ریخته و تَرَک ها باز می گویی انگار آنقدر بخواهی بگویی که نفست به شماره بیفتد و باز بینش با نیم نفس هایت کلمه ها را ادا کنی . با نیم نفس هایت . یک نفر نیامد بگوید ... بپرسد ... بخواهد بداند . یک نفر نیامد ... که کم  ِ کم بگوید آدم ها همین اند . و همین را برایت اندازه بزند . و تو بفهمی که هان ! پس همین یعنی این قدر ... . و ضمیمه اش بگویی من فکر می کردم همین یعنی خیلی . و یک نفر نیامد که بگوید نه ! همین خیلی نیست . همه آمدند و گفتند تو چرا آدم نیستی ؟ خسته نشدی از این همه کج بودن ؟ و من هی از خودم بپرسم مگر من کج بودم ؟ و هی در ذهنم بچرخد که من که تحمل کردم . من که کنار آمدم . من که پذیرفتن آدم ها را . من اگر که کج بودم راست ِ کسی را به هم نزدم . من هی بگویم من که خوب بودم . یک نفر نیامد بگوید حرف هایت چه می گوید ؟ یک نفر نیامد بگوید نوشته هایت چه می گوید ؟ یک نفر نیامد بگوید وقتی اشکت گرفت بگو من خودم می آیم می نشینم می شمارمشان . یک نفر نگفت ... گفت ؟

باشد . من هم می گویم تصدقتان ! من که کجم . من که تلخم . من که سختم . رها کنید و به راست بودن ِ خودتان چنگ بزنید . به شیرین و آسانی تان . من کنار آمده ام با کجی ها و تلخی ها و سختی هایم . و همین است که حالم را خوب می کند و  ........ خدا مرا این طور بیشتر می پسندد !!!و همین است که باز دوّارم می کند ...

پ.ن ۱: تمام کنید این بازی ِ مسخره ی تو چند ساله ای را !؟!

پ.ن ۲: سلام همیشه با کلام نیست . شاید که با کلامش خوشتر باشد . اما سلام  ِ من گاهی با سکوت است و نگاه و لبخند و احترام . بگذار سلام ِ ما ناخوش باشد گاهی هم .

+ نوشته شده در  2007/1/27ساعت 17:16  توسط نیکو 

سيلی اش زدم ... سرخ شد و از بی عاری اش خنديد ... سيلی اش زدم ... افتاد و قهقهه زد ... و در ميان خنده اش اشک هايش صورتش را فرش می کردند ... سيلی خوردم از اشک هايش ... هر قطره اشکش گونه های مرا سرخ تر می کرد ... و من داغ تر می شدم ... خواستم فحشش بدهم ... لال بودم ... سيلی می خوردم از اشک هايش ... حالا چه کسی سيلی ِ آخر را خورد نمی دانم اما فحش آخر را من دادم ...                          

                                                              چهارشنبه -  هفتم تیر ماه هشتاد و پنج 

 

پ.ن ۱:چرا نوشته بودم ؟ کاش دوباره شروع کنم به قصه نوشتن ... بلدم انگار !

چرخ می خورم روی خودم . انگار که دایره شده باشم . بی هیچ کنج . چرخ می خورم که سرم گيج می رود و می ترسم از اينکه نمی ايستم از چرخش . در اين دايره ی بی کنج و گوشه ی خاکستری . چرخ می زنم خندان و خسته . . . و سرم گيج می رود و افتان و خيزان باز چرخ می زنم . شايد که گيجی مرا به فهمی بيش از اين برساند . درک برای چرخان ِ بعدی است . بگذار من گره فهمم را باز کنم فعلا ... دايره ی بی کنج و گوشه ی خاکستری . خندان . با دست های باز و چشمان بسته . اين خداست که دوّارم می کند .

پ.ن ۲ :همين طور است . گويا من دور شده ام ...

+ نوشته شده در  2007/1/26ساعت 5:58  توسط نیکو 

صبر کنید و به تمامی آن را بشنوید .

 CliCK

Damien Rice - 9 Crimes

Leave me out with the waste
This is not what I do
It's the wrong kind of place
To be thinking of you
It's the wrong time
For somebody new
It's a small crime
And I've got no excuse

?Is that alright
Give my gun away when it's loaded
?Is that alright
If u don't shoot it how am I supposed to hold it
?Is that alright
Give my gun away when it's loaded
Is that alright
? with you

Leave me out with the waste
This is not what I do
It's the wrong kind of place
To be cheating on you
It's the wrong time
She's pulling me through
It's a small crime
And I've got no excuse

?Is that alright
I give my gun away when it's loaded
?Is that alright
If you dont shoot it, how am I supposed to hold it
?Is that alright
I give my gun away when it's loaded
?Is that alright
?Is that alright with you

?Is that alright
I give my gun away when it's loaded
?Is that alright
If you don't shoot it, how am I supposed to hold it
?Is that alright
If I give my gun away when it's loaded
?Is that alright
?Is that alright with you

?Is that alright
?Is that alright
?Is that alright with you
?Is that alright
?Is that alright
?Is that alright with you

... No

+ نوشته شده در  2007/1/23ساعت 16:15  توسط نیکو