- من ؟ نه ! من نبودم . قسم می خورم که من نبودم . من فقط گفتم باید به فکر فرانسیسکو باشم . به فکر مسیو جرج با آن شربت های تمشک . به فکر ماهی های دم باریک مسیو چرچیل و دونات های برشته ی مادام ماری . من که چیزی نگفتم ! من فقط خواستم بگویم که شب کلی مهمان دارم و می خواهم که پیتر و مارک با دوچرخه های سبد دارشان بیایند چند بشقاب از دست پختم برای بقیه ببرند . من فقط خواستم بگویم که از روزنامه ی عدالتخواهان دعوت شده ام به همکاری و این فرانسیسکو را بی اندازه خوشحال کرد . حتی بیشتر از گل های تازه ی باغچه ی جلوی در خانه . بیشتر از رومیزی سفید با گل های ریز ریز که روی آن میز گرد قهوه ای سوخته ی جلوی در خانه مان می اندازم . من گفتم که مهمان دارم و به آقای پستچی دونات تعارف کردم . فقط خواستم بگویم که کلاسیک یعنی این . من فقط خواستم به مادام یوگینه بفهمانم که سبزی های تازه اش معرکه است و پیتر را خوشحال کنم به خاطر گردوهای سفید و تازه ای که پدربزرگش آورده بود . من خواستم قصه بگویم . خواستم در ماشین حوصله ی خودم و مامان و الهه سر نرود . قصه گفتم و همین . اما کش پیدا کرده در ذهنم . تمامشان . من تا خط خط پیشانی مسیو جرج با آن پلیور زرشکی اش را تصور کردم . به خیال کشیدم تار تار موهای سپید مادام یوگینه را که پشت سرش گوجه کرده بود . من تمام جعفری های تازه را ریز ریز کردم . من رنگ قرمز گل اناری لب های مادام ماری را خیال کردم که از من می پرسد شکلاتی می خواهی یا شاتوتی ؟ و من می گویم که برای مادموازل الهه شکلاتی می خواهم . و بقیه شان را شاتوتی . و اینجاست که الهه ذوق می کند . اینجاست که من ذهنم خسته می شوم و می گویم که بقیه اش یک بار دیگر . و الهه فوری می پرسد این فیلم تو را کِی ها می گذارد ؟ و من که می خندم و مامان که گاهی چشم از خیابان و رانندگی می گیرد و به من که کنارش نشسته ام نگاه می کند و می خندد و اطمینان حاصل می کند که نه ! من خل نشده ام . خوبم و می خندم از نگاهش . و الهه که می گوید نیکو پس پیتر چه شد ؟ مگر نگفتی که از من خواستگاری می کند ؟ و من می گویم صبر داشته باش . می گویم ادامه اش را . و از خودم می پرسم که مگر قرار است بگویم ادامه اش را ؟ مگر قراری بود اصلا به گفتن ؟ چه شد که آمد ؟ چه شد که من گفتم هدا چهار بچه داشته باشد . دو دختر و دو پسر ؟ و خانه شان چرا باید پر از کتاب باشد ؟ چرا بابا جدی می شود و من دوست دارم که هی به بابا بگوین چه خوب کردید که امشب آمدید پیش ما . دلم کلی زیاد تنگ شده بود بابا ! و بابا که مثل همیشه مهربان بود اما خسته به نظر می رسید . و مامان که زیاده تحویلم می گرفت و من خوشحال بودم زیاده تر . و برای مامان و بابا چای های سفارشی بریزم در لیوان های بزرگ و با قند های متوسط برایشان ببرم . و هدا بپرسد بیاییم خانه ی نیکو دست پخت خوشمزه اش را بخوریم . و بگوید نیکو این کتاب ها را تند تر بخوان و طول می دهی ها ... و از کارش بگوید . الهه از دانشگاه حرف بزند ... الهه ی کوچک ِ امروز از دانشگاه و واحد و استاد و شب امتحان حرف بزند . و ساعت ده و ربع پیتر و مارک زنگ بزنند و من بشقاب های غذا را بسته بندی کنم و بگویم که به چه کسانی برسانند . و نگران شوم بای نوه ی مادام یوگینه که مریض شده است و حواسم باشد که از زن ِ مسیو چرچیل حرف نزنم که داغ نبودش برای مسیو چرچیل تازه نشود . و یادم باشد به پرده های شیری هال کوچکمان که تازه شسته ام . به سبد روزنامه هایمان . به میزم که پر از قلم و خودکار و کاغذ است و همیشه فرانسیسکو می گوید که نیکو اینها را مرتب کن . و من می گویم که نامرتبشان خوب است و او می خندد و با هم می خندیم . و چرا هدا جوری بود که در تمام خیالات من بحث می کرد ؟ چرا من برای هدا دو تا دونات شاتوتی بردم و نه یکی ؟ چرا در ذهنم هدا برای من تازه های نشر را آورده بود و یک صفحه گرامافون ؟ چرا اینها را فکر کردم ؟ چه شد که خیالاتم فوران کرد و سوزانید زبانم را ؟ دارم فکر می کنم به پیش بندی که روی کاناپه رها کرده ام . فکر می کنم به میز شامی که می خواهم بچینم ... به اینکه به فرانسیسکو زنگ بزنم که بیاید کمکم . به اینکه دعوت روزنامه ی عدالتخواهان چقدر شادم کرده است . به اینکه ترشی های خانگی را در کدام پیاله بریزم که مامان بیشتر دوست داشته باشد . به هوای ابری فکر می کنم و شال گردن . به قهوه ای های سوخته . به بوی قهوه . بوی چای . بوی گرم غذا . به آدم ها . این وسط چرا من به جانماز فکر می کنم ؟ و به جامهری سبز مخمل و تسبیح گِلی کنار کتابخانه ی قهوه ای سوخته . به اسم های جدید فکر می کنم و به مامان که می گویم یک اسم بگو . اسم نانوایمان است . و الهه که می گوید مـــــــن بگویم ! و می گویم تو اسم دوستت را بگو و الهه می گوید : ماریا ! . به ماریا فکر می کنم که قبض آب را پرداخت کرد و من شب دعوتش کردم که او بیاید . و گفت که می خواهد به کالج برود . به این فکر می کنم که سر ِ صبح از هر کسی خرید می کنم می گوید دشت اول که شما باشی تمام روز پر برکت است . به کتاب های تازه ی آموزش اسپانیایی و سوال هایی که از مامان می خواهم بپرسم . از ترجمه ی کتاب های تازه . و من که تند و تند و تند با همه شان احوالپرسی می کنم و دست تکان می دهم . و مسیو چرچیل و مادام یوگینه را آشتی می دهم . و در مورد پیچک های سبز بالای مغازه ی مسیو جرج حرف می زنم . و از دسته کلیدی که آن را در کیفم پیدا نمی کنم . و به نان های تازه ای که مارک برایم می خرد و تا دم در خانه می آورد . به فرانسیسکو فکر می کنم و خرج این ماه . به کار فکر می کنم . به روزنامه . به نوشتن . به فکر . به مقاله . من به اینها فکر می کنم ؟ لابد !
دارم فکر می کنم که الهه می پرد میانشان و بلند می گوید :
نیکو ! پس نمی گویی قسمت بعدی را کِی می گذارد ؟
من فکر می کنم به کلاسیک های سوخته .
+ نوشته شده در
2007/1/16ساعت 17:39  توسط نیکو
|
وقتی که می توانم بی مزد ، بی چشم داشت ، بی یک نگاه ترحم آمیز، شده حتی یک کلمه یاد بدهم .... خوب یاد بدهم .. و تمامم را صرف کنم برای یک کلمه فهماندن .... برای یک نگاه ِ " من بالاخره فهمیدم " . و با چشم هایم ، با تک تک کلمه هایم ، با همه ی سعی ام ، با حوصله ام ، با صبرم ، با دست هایم ، با اشاره های مدامم به کلمه های شاخص کتاب بفهمانم ! - تمام آنچه را پیش از آن یک نفر نفهمیده بود - حس می کنم هنوز آنقدر می توانم .... آنقدر می توانم یاد بدهم .... زیادتر یاد بگیرم ..... می توانم باشم ! که ..... که در خواب ..... در تمام خواب های عجیب و مکررم به او بگویم که دعوتم نکن خدا ! من هنوز ۱۹ سالم پر نشده است حتی ..... . من بازگشته ام و او مرا به تمامی پذیرفته است اما دعوتم نکن ..... نه ! د ع و ت ام نکن که من هنوز ۱۹ سالم پر نشده است حتی .... حتی ! من را نمیران !
پ.ن ۱ : توصیف می کنم ! من خیلی قشنگ توصیف می کنم ..... این را خودم می دانستم ! اما مگر همه ی حرف های من توصیف هستند ؟!؟ پشت هر کلمه ام داستانی است نگفته که باید خوانده شود ..... - باید ؟ - آنقدر خوب خوانده شود که من حرص نخورم از اشتباه ها .... من ناراحت نشوم از ناقص فهمیدن حرف هایم .... حرف های من باید که خوب فهمیده شوند .... من از هیچ یک از حرف هایم پشیمان نیستم .... خود را متهم نمی کنم !!! این پیروزی بزرگی است برای من ! فهمیدن .
پ.ن ۲ : آرام هستم و دلخوش ..... و دست گذاشته ام روی تمام دلهره ها ..... می خواهم که آرام باشم . راست می گوید پُلی : راستی خدا که هست ..... پیشانی می سایم به خاک .....
+ نوشته شده در
2007/1/12ساعت 1:5  توسط نیکو
|
سرد بود ...
آن قدر سرد که دست هایش را در جیب مشت کرده بود .سرش پایین بود ... نه اینکه فکر کنی داشت قدم هایش را می شمرد ها ... نه ... می خواست که سرش پایین باشد ... می خواست این را ! و چشم هایش که پر می شد پلک نمی زد . خیره می شد به سنگ فرش ها ... تا خودشان یکی یکی بیفتند از چشم هایش ... اشک ها را نمی گویم . - آدم ها - .
سرد بود ...
چشم هایش پر می شد... خیره می شد به سنگ فرش ها ... تا خودشان یکی یکی بیفتند از چشم هایش ... - اشک ها - .
سرد بود ...
و چیزی مثل بغض اما نه دقیقا خود ِ خودش گلویش را فشار می داد . حالش از بس که بد بود دیگر از دستش در رفته بود که خوب است یا بد . چیزی مثل تعلیق اما نه دقیقا خود ِ خودش .
سرد بود ...
لب هایش خشک شده بود . با گوشه ی شال سیاهش ردّ اشک ها را پاک کرد . و به مستقیم نگاه کرد . و فکر کرد ... به آزار ِ خوشایند ِ اتفاقی که در شُرُف وقوع بود .
سرد بود ... و نیم خط پیموده اش را امتداد می داد تا ... ! او فکر می کرد ...
پ.ن : ... و من دیگر سه نقطه نمی گذارم !!!
+ نوشته شده در
2007/1/10ساعت 5:0  توسط نیکو
|
من ...
سرم نمی شود ...
ولی ... راستی ...
دلم که می شود ...
ق . ا
+ نوشته شده در
2007/1/5ساعت 18:40  توسط نیکو
تو ... خیال کن که در هجوم روزهای سرد دی ماه هشتاد و پنج ... یا نه ! در یکی از شب های سردش که آدم دلش می خواهد خودش را در یک فنجان چای داغ حل کند . اصلا فرقی نمی کند چندُم؟ دی ماه باشد . حد المقدور اواسطش .خیال کن که در یکی از روزهای سبک و راحت دی ماه ... یا نه ! شب هایش ... . خیال کن که وقتی من چشم بر هم گذاشته ام دیگر از جایم بلند نشده ام ... خیال کن که تمام شده ام یا نه تمامم شده است . خیال کن از این جمعیت کثیر آدم ها یکی کمتر ... چه می شود ؟ هیچی ... من اما می خواهم اینها را که گفتم خیال کنی ... ببینم من جلوی نفس چند نفر را گرفته بودم و خودم نمی دانستم ...هان ؟ ... جلوی نفس هر کس را گرفته بودم راحت تنفس کند . سدّ راه هر کس شده بودم به رفتن ادامه دهد . دهان هر کس را گرفته بودم ، حرف هایش را از سر بگیرد ... . ببینم من در این دنیای بزرگ جای چند نفر را تنگ کرده بودم و خودم نمی دانستم ... حال ِ من ؟ خوب است ... باور کن که حالم خیلی خوب است ...
من مرده ام ... باشد ؟ نفس بکشید ! راحت ...
+ نوشته شده در
2007/1/4ساعت 4:11  توسط نیکو
صدایی که می آید و می آید و می آید و درست وقتی که از روند همیشگی اش بیرون می زند و خود را رها می کند از آن همه تکرار ... درست در لحظه ی اوجش به زمین می کوبانندش .و تو فکر کنی که باید یکی بخواند ... هر چند شده از دور ... .نه ! این طور نمی شود ... باید فکری کرد . یک نفر در را باز کرد و نور به اتاق پاشید ... و در تاریک روشن ِ یک باره ی اتاق ... من را در آیینه دیدم ... که وحشت زده است . و هیچ چیز خاکستری نبود . و من نیم بودم . تاریک روشن . بی هیچ سایه ... .رد ِ تمام اشک ها در هجوم یک باره ی روشنا پیدا شد .
صدا آمد که برگرد ...
و من ... من نیستم !
می خواهم که برگردم ... بیش از این است بی شک !
در بسته می شود . صدایی از دور می آید ... نامفهوم و گنگ . اما وقتی هست یعنی که مرا شنیده اند . و من در تاریکی چیره ی اتاق تصویری از خود در آیینه می بینم که آرام است ... و رد ِ اشک ها محو . و خاکستری می نمودم . نیم و نیم . بی هیچ خط و مرزی . در بسته شده بود و صدا می آمد هنوز ... از .... دور ِ دور ِ دور ...
بیش از این است بی شک ... !
+ نوشته شده در
2007/1/1ساعت 17:33  توسط نیکو
|
نه ! مرا به بازی های پیچیده ات داخل نکن ... بگذارهمین قدر بی حوصله و گاه تلخ باشم . بگذار همین لبخند های موقت را داشته باشم و شادی های کوچک ... همین رعد و برق های لحظه ای باشم و رنگین کمان که نمودش تنها چند ثانیه است . بگذار لج کنم ... بگذار اخم کنم ... بگذار زیاد بخوابم و گاه فکر کنی که من مرده ام در این ساعات زیاد خوابیدن . بگذار از چیزهای کوچک ذوق کنم . بگذارحرف بزنم وقتی که خسته ام . بگذار نق بزنم بین خنده هایم . بگذار حرص بخورم . بگذار دغدغه های خودم را داشته باشم . دعواهای همیشگی ام را داشته باشم و آرزوهایی که غبار گرفته اند . بگذار حساس باشم . بگذار فکر کنم ... گیر بدهم ... اصرار کنم . بگذار قهر کنم ... خسته شوم ... مهربانی کنم . بگذار گریه کنم ... بگذار گاهی تنها باشم ... بگذار بنویسم تا صبح . بگذار دلم تنگ شود . بگذار بی سبب لطف کنم . بگذار خوب باشم ... خوب بمانم . صبر کنم . راه بروم . سوال کنم . جواب ندهم . بگذار سردم شود . یخ بزنم . بلرزم . بگذار تاریک شوم . پیدا شوم . چشمانم را ببندم . آدم ببینم . بی اعتنا باشم . بگذار روزنامه هایم پخش باشد . بگذار طرح عوض کنم اما رنگ نه . بگذار ذوب شوم . جاری شوم بر سطح . بگذار خوب باشم ...گاهی فکر نکنم . سرگرم باشم . بگذار عهد ببندم . نشکنم . حرف بزنم . بگذار بخوانم . خسته شوم . بخوابم . بگذار شک کنم . اشتباه کنم . بگذار من گاهی بد شوم . بخندم . بگذار من زیاد بخندم . بگذار رهیده باشم ... همان رهیده ی خاکستری ... . بگذار قاضی نباشم . بگذار نگران باشم . بگذار سراغی از خودم نگیرم . بگذار مال خودم باشم ... . بگذار باقی بمانم . بگذار من ، خود م باشم ! بگذار من نیکوی خودم باشم ... سه نقطه بگذار تا هر کجا که تو خواستی ... سختم نکن . بگذار ...
+ نوشته شده در
2006/12/25ساعت 2:0  توسط نیکو
|
به دعوت
گلنسای عزیز - خانم پوپک صابری فومنی به بازی پنج تا نویسی دعوت شدم . اگر می خواهید بدانید بازی چطور ادامه پیدا کرده به وبلاگ همین گلنسا خانم یا وبلاگ
از زندگی متعلق به دکتر شیرین احمدنیامراجعه فرمایید . و ممنون از
شروع کننده ی این بازی : این هم پنج تای من :
۱.بچه که بودم تا یک مهمان می آمد کف دست هایم را روی هم می گذاشتم و مثل هندی ها به نشانه ی احترام اندکی خم می شدم و خیر سرم مثلا می گفتم دارم ژاپنی حرف می زدم و احساس بامزه بودن تمام وجودم رو در بر می گرفت ... وای که من چقدر لوس بودم .
۲.اعصابم زیادی در دسترس است و به همین دلیل دو سوم آدم های روی کره ی زمین خواه نا خواه روی اعصاب من پاتیناژ می روند . در بیشتر اوقات خودم هم شامل این دو سوم می شوم .
۳.علیرغم علاقه ی شدید به لواشک و آلوچه و کلا ترشی جماعت اما هرگز ننگ غیر بهداشتی خوری را تحمل نکرده ام . می گردم روی هر چیزی مهر استانداردش را پیدا کنم .
۴.هر وقت که اراده کنم می توانم بخوابم . حتی اگر تمام روز را خوابیده باشم باز در شب مشکلی برای خفتن ندارم . سرم را روی بالش بگذارم به خواب عمیقی فرو رفته ام .
۵. وقتی سوسک ِ زنده جلوی پایم ببینم کلمات و صداهای نامفهوم و عجیب و غریبی به زبان می آورم و یادم می رود که در آن لحظه باید چه کاری انجام دهم . و در زمینه ی مقابله با سوسک ها فقط یک تجربه ی ناب دارم که شرکت در یک همایش موجب تنها برگشتن از سفر و جدایی از خانواده و تنها در خانه مانده در ۲ روز باعث شده بود و البته جسد آن تا بازگشت اهالی خانه گوشه ی دستشویی باقی مانده بود .
پنج تای بعدی که ادامه دهند :
رقصنده در باد و زهرا اچ بی و ستاره ی کاغذی وحکایت این روزها و ترانه ی مجهول ( که پنج تای ترانه ی مجهول را در سفیدی هایش باید خواند ... )
+ نوشته شده در
2006/12/23ساعت 2:52  توسط نیکو
|
آفریقای کوچک که گم شد ... تا چند بامداد روزنامه های روی زمین ِ اتاق را زیر و رو کردم و پلک هایم از خستگی روی هم می افتاد و من دوباره باز می کردم . جزوه های نخوانده و کتاب های سفید روی میزم را روی روزنامه های روی زمین ِ گرم اتاقم ریختم و نبود که نبود و کشوهایی را بیرون کشیدم که ماه به ماه بازشان نمی کردم و می دانستم که آنجا اصلا نیست ... اما می گشتم . و بین لباس های زمستانی و بافتنی و پشمی گشتم و نبود که نبود . آن همه روان نویس یونی بال ... سبز و نارنجی و آبی و مشکی و سرمه ای . و هی در ذهنم می گذشت که دزدیده اند و چه فایده ؟ نبود که نبود . جایگزین هم دوست ندارم . حتی یک آفریقای کوچک دیگر هم نمی خواهم و وای که من چقدر لوسم . و حالم خیلی گرفت . صبح زود و صندلی ها را بار زدن و حمل کاسه ی بزرگ انارهای دونه شده . منتظر ماندن و کلید آوردن و یک سری آدم اکتیو و زرنگ و صندلی هایی که با آسانسور بالا می رفتند و آدم هایی که با پله . بالا و پایین رفتن و بچه ها آجیلمان کم است و باسلوق نمادین (!) و دو کیلو آجیل دیگر و شمع و روبان های قرمز از این سوی سالن تا آن سو . من بر فراز پنجره . انارهای سوزنی سوزنی.شمع های روی زمین و انارهای رها شده با آن سرخی قشنگشان روی سرامیک های سفید . هات داگ با طعم عجله . آهنگ های خوب و موزیک متن های عالی و ایرادها و بابا آخه یار دبستانی چه ربطی دارد ؟ و یکی می گفت نه ... شور می دهد به آدم .خنده ها و انار و شب و شعر و هندوانه و سیب و دف و آجیل و شیرینی و شیرینی و شیرینی و هر کسی می رسید یک جعبه دستش و دوست و آشنا و غریبه و سنتور و تنبک و ای ایران و یک ریتم قشنگ و یه گلی گوشه چمن و خنده و حافظ و خوب و خستگی و خداحافظ همین حالا ... . کمر درد و حالِ بد و خواب و خستگی و بی حوصلگی و باز من چه ام شد ؟ و باز شب شد . من باید درس بخوانم !
+ نوشته شده در
2006/12/22ساعت 20:25  توسط نیکو
|