تبليغاتX
.:: طلوعی تا فردا ::.

.:: طلوعی تا فردا ::.

میان روزهایی که ابری بودند و باد میان شاخه های درخت های پیر کوچه های تنگ می پیچید و عصر بود که زمین نمناک شد .  .  .  روزنامه در مشت و کیف به دست و شال به گردن و نگاه به کوچه ... راه می رفتم و سرما مرا در خود می بلعید ... می بلعید ...

دلم آن خانه می خواهد ... آجری ! با نرده های نارنجی تند ... ! قدیمی ... زیادی کهنه ! . یک درخت پیر که جلوی درش قد علم کرده و تمام برگ هایش زمین ِ جلوی خانه را فرش کرده است ... و خیلی خوب ... . دوستش دارم اما مال ِ من نیست .

                                            - - - - - - -  - - - - - - - - - - - - - -

مرا رهـــــــــــــــــــاندی   هداک !!!

"باید برای تو اختیار باشد ! اختیار برای تو باید معنا داشته باشد ... وگرنه هر کسی هر چیزی بداند مهم نیست ... اصلا از قبل تعریف شده هم باشد باز مهم نیست ... مهم این است که تو نمی دانی که داری انتخاب می کنی و یا نمی دانی که چه می شود پس انجام می دهی و این اختیار ِ تو را معنی می کند ... "    رهاندی ام هدا !

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ.ن : یلدا نزدیک است و من تولد ِ مامان را دوست دارم که شب ِ یلداست ... و شاید تولد مامان باشد که یلدا را برای من مهم کرده است و نه بر عکس  .    نــیـــکـــو

+ نوشته شده در  2006/12/18ساعت 16:1  توسط نیکو  | 

 

همه تان حق دارید ... وقتی که در منطق چیزی به نام " فصل " نخوانده اید . وقتی فلسفه ی " ممیز " را نمی فهمید ... وقتی که  معنی ساده ی واژه " تفکیک " را درک نمی کنید ... شما البته حق دارید وقتی این قدر بی سواد هستید !...................  مخاطب کیست ؟

                                                  - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 دلم چای هم نمی خواهد ... قهوه هم ... آب هم ... هیچ ! موسیقی دلنشین و خواستنی آمریکای جنوبی با آن ریتم دوست داشتنی اش مقطعی بود ... راه رفتن هم ... خیلی سردم است ... خیلی زیاد ! من دارم زود به زود ... خیلی زود به زود دی شارژ می شوم ... شنیدی ؟ فایده ندارد که ...

                                                      - - - - - - - - - - - - - - -

چراغ را خاموش کن ! بگذار بخوابم ...

+ نوشته شده در  2006/12/14ساعت 19:58  توسط نیکو  | 

 

وقتی خیلی دویده باشیم و نفسمان بند آمده باشد ...

برمی گردیم و راهی را که دویده ایم  را اندازه می گیریم ...

-----------------------------

شما در نوع خودتان تک هستید . این ناراحتتان نمی کند ؟

-----------------------------

 - میرا - کریستوفر فرانک . ت : لیلی گلستان

+ نوشته شده در  2006/12/11ساعت 23:27  توسط نیکو 

اعتراض / لیاقت / غرور

آنچه که سرکوب می شود اما از بین نمی رود روحیه ی اعتراض است . آنچه که گاهی غالب نمی شود اما حرکت می کند روحیه ی اعتراض است . آنچه که گاهی بروز نمی کند اما ریشه می دواند روحیه ی اعتراض است . آنچه که کم می شود اما گم نمی شود روحیه ی اعتراض است ... اما همه چیز لیاقت می طلبد. و اینجاست که هر چقدر هم روحیه ی اعتراض بروز پیدا کند . هرچقدر هم که این روحیه در قالب فریاد و شعار و تجمع نشان داده شود اما باز یک جای کار می لنگد ... همه چیز لیاقت می خواهد . آنچه که بر سر ِ ما می آید حالا از قضا و قدر و قسمت و تقدیر و اقبال ( ق . ق . ق . ق .ق )فاکتور بگیریم لیاقت ماست ! و در نگاه ِ وسیع آنچه بر سر ِ یک ملت حالا خوب یا بد می آید لیاقت آنها را نشان می دهد . وقتی حرف از یک ملت می شود یعنی مجموعه ی افراد اعم از خوب و بد در یک کلمه گنجانده می شود . و آنچه که بر دست ها روی طبق برده می شود ( چه گـــُل و چه گــــِل ) لیاقت ماست !

 نمی خواستم بگویم که باید برای دلخوشی ام غرورم را در مسابقات وزنه برداری خلاصه کنم ! خلاصه می شود ؟ نه ! اصلا دلخوش می شوم ؟ لابد ! باید بگردم دنبال دلخوشی هایی برای ارضای این غرور . و دوباره مثل همین چند سال ِ پیش کُفری بشوم اگر کسی به خاک ِ من چیزی بگوید !

+ نوشته شده در  2006/12/8ساعت 17:35  توسط نیکو  | 

نادر ابراهیمی

یادم نیست دقیق ... چند سالم بود که آتش بدون دود را خواندم برای اولین بار ... یادم نیست دقیق ... که چند روزه رسیدم به جلد چهارم که بر خلاف تمام جلدهای دیگر صحافی نشده بود و ورق ورق شده بود با آن جلد قرمزش . و چند بار چسب زده بودیم و باز ...  . آخر این یکی دست دوستی ( لابد ) مانده  و به صحافی نرسیده بود . خدا می داند که آتش بدون دود های ما دست چند نفر گردیده ... و همین آتش بدون دود ِ ما هم سال ها پیش از دایی به مامان رسیده بود . یادم نمی رود هر بار باید یکی از جلدهایش را زیر تخت هدا پیدا می کردیم یا زیر بالشش ؟ یادم نمی رود که با هدا قایمشان می کردیم لای لباس های در چمدان . تا با خودمان ببریم برای عصرهای دلگیر ایروان . و یادم نمی رود که یک روز از صبح تا غروب طبقه ی سوم تنها ماندم با آن موکت های قرمزش و رنگ تند غروب که پاشیده بود روی زمین و تمام جلد سوم را تمام کردم ... شش - هفت سال پیش بود فکر کنم ...

دیشب هدا گفت که حال ِ نادر ابراهیمی خوب نیست ... نسبت به ماه های پیش .

و من چقدر دوست داشتم که حالش خوب بود ... حالش آنقدر خوب باشد که زیاد بنویسد ... حالش آنقدر خوب باشد که دوباره پشت آن میز پر از کاغذش بنشیند و یکی از آن همه قلمی که روی میزش گذاشته شده را بردارد ... و ... بنویسد ... باز ... دو سال پیش بود فکر کنم که پنج یکشنبه ی متوالی از او گفتند ... از کتاب هایش ... آهنگ هایش ... فیلم هایش ... و من آن وقت بود که میزش را دیدم و آن همه قلم را . و می ترسم ... من می ترسم از اینکه حال ِ آدم های خوب ... آدم های شریف ... آدم های باارزش ... آدم های محکم ... آدم های ادبی ... آدم های موسیقی ... آدم های هنر ... آدم های علم ... آدم های ایمان ...  بد شود ...

من می ترسم از اینکه حال آدم های خوب بد شود ... کاش خوب شود ...

هر چند وقت یک بار ... حالا مشغول خواندن هر کتابی که باشم فرقی نمی کند ... یا گاهی اصلا کتابی در دستم نیست ... گاهی هم مثل حالا دو تا کتاب در دستم مانده و نمی دانم چرا نمی شود که بخوانمشان ... اما ... اما بار ِ دیگر شهری که دوست می داشتم را باید بردارم ... و مواظب باشم که ورق های نازک و قدیمی اش پاره نشود ... و صفحاتش جا به جا نشوند ... و یک بار همه اش را بخوانم ... و کمی به طرز خوبی غمگین شوم ... و گاهی که حالم خیلی خوب نباشد اشکی هم بریزم و بعد ببندمش و بخوابم ... گاهی هم ماهی ها عاشق می شوند را دوباره و سه باره و چند باره می بینم ... از بس که روحیه ام می دهد و از بس که الهام  قشنگی گرفته از : باردیگرشهری که دوست می داشتم . اما دریغ از یک برداشت ِ آزاد از فلان کتاب ... دریغ از یک با تشکر از فلان نویسنده ... دریغ از یک نام در تیتراژ . نه ... نیست ... من که ندیدم . من مشتاق ِ دیدن ساحل چمخاله ام ...    - نیکو -

                    - من که از درون دیوار های مشبک ، شب را دیده ام .

                    و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام .

                   من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام .

                    و من - بازآفریننده ی اندوه

                    هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود .

                   و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد .

                     زیرا نه من ماندنی هستم نه تو ، هلیا !

                      آنچه ماندنی ست ورای من و توست ............ -

                                                                    باردیگر شهری که دوست می داشتم

                                                                                                      نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  2006/12/6ساعت 3:38  توسط نیکو  | 

تنها می نشینم یک جا . تنها سردم می شود . تنها به مخزن کتاب ها پناه می برم . تنها کتاب می خوانم . تنها کتاب ها را زیر و رو می کنم . تنها بوی نم را استشمام می کنم . تنها ساندویچ می خورم . تنها آهنگ گوش می دهم . تنها دعا می کنم . تنها درس می خوانم . تنها با خودم حرف می زنم . تنها نگاه می کنم ... تنها نگاه ... تنها نگاه می کنم . تنها باز می گردم . تنها جاری می شوم در راه . تنها می رسم . و تنهایی یک روزه ام را می شکنم ... با آنها ... از بس که خسته ام ...

سخت که نبود ... حالا یک روز هم در آرامش بگذرد .. بی حرف ! راحت و سبک ...

هوای سرد بدجوری آزاردهنده شده است ... آن قدر که لذتش کور شده است ... من حوصله ی این همه سرما ندارم ... ! می شنوم .........

+ نوشته شده در  2006/12/3ساعت 23:28  توسط نیکو 

می گه : آدما مث ِ اسبَن !

می گم : نیستن ...

اسبا نَجیبن ... آدما  اون هم نیستن .

---------------------------

و فکر می کنم که یک سه شنبه ی دیگر ... لعنت !

به همین بدی ... و این قدر خشم آلود ... و این قدر سخت.

خسته ام . . . و اندوهگین !

بذار راحت گریه کنم ... راحت ِ راحت ...

+ نوشته شده در  2006/11/28ساعت 14:32  توسط نیکو 

من فقط دلم کمی می سوزد . و کارم از خستگی گذشته . و سختم است وقتی می گویند نیکو از تو بعید است . به تو نمی آید . تو هم ؟ ( تَوَهــُم نخوانید ! ) و بعد که هِی چیزی نگفته ام . هِی می دانستم که اگر بگویم بدتر می شود . و بعد خودم هم باورم نمی شود که . فکر می کنم و می بینم که فقط دلخوشم . و دلم نمی رود برای هیچ شروع . و بی رمقم ... و شوقی نیست . هیچ تیتر روزنامه ای جذبم نمی کند و می گذرم . و بی خیال شده ام . یک گوشه می نشینم .چای می نوشم و لیوان خالی اش را روی نیمکت های سبز جا نمی گذارم . حواسم هست که قند اضافه برندارم و نمی خواهم صداهای اطراف را بشنوم .و  مامان وقتی که از راه منطقی حرفش را به من منتقل نمی کند پشت سرش می گوید مامان دلش می سوزد و من این را قبل از اینکه بگوید فهمیدم . وقتی که گــُر گرفته بودم و مسلسل وار حرف های انباشته ام را می گفتم ... من از نگاهش فهمیدم . از نگاهش که آن قدر حرف می زد ... نگاهش آن قدر تند تند حرف می زد که من کلمات ِ خودم را گم می کردم . من همان وقت فهمیدم که دلش می سوزد . من پیر می شوم . این را می گویم و بابا دوباره می خندد . من که چیزی نگفتم ... خنده های بابا خوب است ... حتی اگر به همه ی حرف های من باشد . و من صبحم را با خواب بد شروع می کنم . هوا تاریک است و هنوز نشانی از صبح نیست . و من دست ِ چپم را روی گونه ی چپم می گذارم و به زمین خیره می شوم . چراغ را قبلش روشن کرده بودم . نورش چشمم را زده بود قبلش . خیره می شوم و راستی چه خوابی بود . بعد حال ِ خودم را می پرسم بعد از کوه . و می بینم که بهترم . و می دانم که تا دو ساعت دیگر تمام این بهتر بودن فراموشم می شود و این دانستن رنجم می دهد . این که می دانم ... تمام نمی شوم که ! زندگی می گوید ... می گوید که تمام نمی شوم که . چشم غره اش می روم و از رو نمی رود که . باد ِ سرد که به دستم می خورد و دوباره درد می گیرد . باد سرد که به چشمم می هُجومد و من اشک های بی دعوت پرده می اندازند بین نگاهم و خیابان . و تنها حرکت ماشین ها و اتوبوس ها و آدم ها را می بینم . و فقط حرکتشان و نه بیش . من فقط دلم کمی می سوزد . و دوست ندارم به چشم هایی نگاه کنم که دروغ می گویند و مهربان نیستند و آدم بزرگ شده اند و دلم می خواهد روزهای خوب و بی ریای دوستی را از دزدها پس بگیرم. من که شعار نمی دهم . می خواستم که همه صاف باشند . مثل کف دست . مثل خنده ی تلفیقی با نگاه ِ معنی دار . من که دلم به خواندن نمی رود . و لحن تلقینی مثبت اندیشی زود حالم را بد می کند و همه چیز همان طوری است که این دو عدد چشم من می بیند . همین طور که می بیند و پلک می زند و بعد چشم هایم سکوت می کند و تا فرق سر ِ صبح خودش را خم می کند و در ظهر فرو می رود و تنها می ماند . چشم هایم که به کفش هایم خیره می شوند و به پایین . چشم هایم می خواهد که لحظه ای تنها باشد. و آرام شعر خوبی را زیر لب زمزمه کنم و بعد تداعی کنم که دلمان برای خواندن یک ترانه ی معمولی تنگ شده بود . من دلخوشم ... دلخوشم به اینکه با گـــُلش راه برویم و شیر کاکائو ی داغ ته گلویمان را بسوزاند و بعد با هم بگوییم چیز شیکیه ها و بعد بخندیم و دستش را دورگردنم بیندازد و من نگاهش کنم . دلخوشم به وقتی که دوباره و سه باره و چندباره می رویم و می آییم . خودش که نمی داند . شاید هم می داند . نمی دانم ... اما من دلخوشم به هدا ! و بعد خوشم وقتی که  این یکی دخترک حالم را می پرسد و می داند که دوست دارم وقتی که به ناگاه در میانه ی روز یک نفر فقط حالم رابپرسدو جمله ای بگوید و من دلخوش شوم . به همین راحتی ! و آدم ها این " به همین راحتی " ها را جدی نمی گیرند . و مهم نیست ... من که گذر می کنم . و من که مانع نمی شوم . و من که شاد می شوم از دویدن دوست هایم . از رسیدنشان . و من که ساده می گویم ... بدجنس نیستم . و زیاد در حقم بدجنسی می شود . من یاد نمی گیرم . اما سست می شوم . بی رمق می شوم . و می بینم که آدم ها برای خوبی هایشان چک می کشند . و من دسته چک ندارم . و من بچه می شوم . من خسته می شوم . من خوابم می گیرد . و این دختر نمی داند که خنده هایش صدای خوبی دارد . صدایی که وقتی آدم سرش پایین است دوست داد سرش را بالا بیاورد و خنده اش را شریک شود . و دلخوشم به دیوار آجری اش . من این روزها فقط دلخوشم . و رمقی ندارم برای شروع ... حالی ندارم برای دویدن . من این روزها سخت که نیستم هیچ ... آنقدر آسان شده ام که خدا می داند ... همممم . همین طور است . فقط خدا می داند که این زیاد آسانی به من نمی آید و هر شب حرف می زند . حرف می زند . فکر می کنم . و من می گویم که نه ... حواسش هست . و او برای من خداست ... و گریخته ام .... من فرار کرده ام از پیچیدگی ... گیج نمی خواهم . حالم را که می پرسد ... خوبم .  آنها که دوستشان می دارم خیلی زیادند ... خیلی ... اما بحث دو سوم پا برجاست ها ! دوست داشتن منافاتی با روی اعصاب بودن ندارد ... شاید هم برعکس . دلخوشم به چای های داغ ِ روزهای سرد و به کوه و به آدم هایی که دوستم دارند ... روزهای تلخ و سرد و خشک و به دل نچسب .......... باید هِی به خودم بگویم که به اینها دلخوش باش ... کم که نیستند ... همین امشب بود که الهه با صدای بلند یار مهربان را می خواند و من یادم رفته بود از رحماندوست است یا شعبانی یا ... که الهه گفت : عباس یمینی شریف . و گفتم که همان ... خواستم همان را بگ.... الهه شعر بعدی را شروع می کند ......... من دلخوشم . همین فقط . فقط ؟ صدای آب می آید و باد سرد و شال گردن سبز من با باد می رقصد ... روزهای سه نقطه ! دلم می سوزد ... باز سه نقطه بگذار . . .
+ نوشته شده در  2006/11/26ساعت 1:13  توسط نیکو