ما عندکم ینفد و ما عند الله باق ٍ و لنجزین َّ الذین صبروا
اجرهم باَحسن ِ ما کانوا یعملون .
۹۶ - نحل
ما عندکم ینفد و ما عند الله باق ٍ و لنجزین َّ الذین صبروا
اجرهم باَحسن ِ ما کانوا یعملون .
۹۶ - نحل
این روزها از سکوت می ترسم ( نقطه نقطه نقطه نقطه تا ... )
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
پ.ن :
همیشه از روزهایی که سعی می کنم خودم را زیادی سرگرم کنم به چیزهای فاقد اهمیت هستند می ترسم ... همیشه از روزهایی که انگار می خواهم فرار کنم از اینکه چیزهای بسیار مهم تری وجود دارد که انگار من یادم رفته است ترسیده ام ... همیشه از تشری که به خودم زده ام حساب برده ام ... همیشه باید دورنمایی داشت از خود ... همیشه باید گفت که هِی ! تو ! یادت باشد ....... ! آدم خودش اینها را می فهمد و چه بلاهت بزرگی است اگر به روی خودش نیاورد . ...... و اینکه من به این نتیجه رسیدم که همان نیستم . درجه ی مثبت و منفی اش به خودم مربوط است و هنوز در موردشان تصمیم گیری نکرده ام . اما به این نتیجه رسیدم که از پار تا به حال تغییرات بسیار زیادی به وجود آمده است که باعث می شود این من ِ در حال جریان حس بیگانگی خفیفی داشته باشد با من ِ پار و پیار ... در حال دگرگونی ... هان ! نوشته شده در یک ِ آبان ماه هشتاد و پنج .
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -
آفریقای کوچک را می خرم و باز به این فکر می کنم که چقدر خوب است جاری شدن در خیابان ... یک مسیر آشنا ... زیاد آشنا ... بیش از اندازه شاید ...آنقدر که آشنایی اش اذیتم می کند و می گویم که هممممممم . این مسیر را رفتن و تغییر ظاهری دیوارها و پله های روبروی کوچه ی هشتم ... آن خانه ی دوست داشتنی و یاد ِ آن باغبان پیر و تمام صبح های سردی که نیل گذرگاهم بودو من نیمه ی پایین صورتم را زیر شال گردن سبزم می بردم . من چه مقاوم بودم در برابر روزها ... ! خیابان تغییر زیادی نکرده بود . آن قدر آشنا بود که چشم هایم تکرارش کند و تکرارش کند ... همه چیز مثل یک سال گذشته بود ... و این وسط یک شکّ بد بود به خودم . من همانم هنوز ؟ آشنایی بیش از حد مسیر و گذرگاه ها آزار ِ خوشایندی داشت که خیلی زود تمام شد ... و این درخت های بلند نیل بودند که به چشم غریبه نگاهم می کردند ... برای خانه ها و آجرها و خشت ها و سنگفرش ها بیگانه بودم ... نگاهشان خسته بود و نمی شناختند ... راستی چشم های من برایشان آشنا نبود ؟
نبود ؟ نبود ... نبودم همان ... لابد !
آدم ها مثل آجرها هستند . وجه شبه می تواند گزینه ی آزاد باشد .
نوشته شده در هجده ِ مهرماه ِ هشتاد و پنج .
تلاش بسیار زیادی در جهت صحیح رساندن منظورم انجام دادم و بسیار پشیمانم . درست احساس آدم ناتوان و خسته و رنجور و تحقیرشده ای را دارم که دلش نمی خواهد بحث کند ! اصلا دلش نمی خواهد بحث کند . آنچه در یادها باقی می ماند اعتبارش برای من چندین برابر مکتوب و محفوظ هاست . با این وجود حاضرم بنویسم که قصدم به هیچ عنوان برتری جویی نیست .
باشد ! سرم را گلدان می کنم ... پیش به سوی دیوار !
پ.ن : رفتن و رفتن و رفتن ........( درست به همین حالت خاصی که خوانده می شود . )
من نبودم ... باز ! و باز من تو را نبودم ... بی خجالت !
باز مرا هستی ؟ .......... باز مرا باش ! تو که بودی که ... هستی که . مرا باش !
لعنت خدا به این سه شنبه ها !
پ.ن : حالا هر کی خونده باشه ... ! مهم نفرینی بودن جمله است !
-------------------------------------
در هجوم یک باره ی آدم ها و حرکت سریع اتوبوس( کاما ) پاشنه ی پایم لای در اتوبوس گیر کرد و من حوصله ی غر زدن نداشتم . پایم زیاد درد گرفت . راننده اتوبوس ویراژ داد (!) و من سعی کردم فقط کمی ناراحت شوم و شدم. و به آشیل فکر کردم و وجه شبه ای که بین من و او وجود ندارد !!!
----------------------------------------
حال آفریقای کوچک و بزرگ خوب است ... ! و آفریقای بزرگ مثل یک مادر مواظب ماهی چشم قرمزی است ... زنده است بی آنکه در آفریقا آبی برای حیاتش وجود داشته باشد .
وقتی یک مادر می رود ... وقتی که دخترش باور نمی کند ... وقتی که من باید به او حرف های منطقی مسخره بزنم در حالتی که او با چشم های مات و خیسش مرا خیره خیره نگاه می کند ... وقتی که من می گویم : عزیزم ... باید بپذیری ... سخت است ... می دانم ... اما باید بپذیری ! و او در مردمک من زل می زند و با همان صدای خیسش می گوید : نیکو ... تو بودی می توانستی ؟ ....و سکوت من نشانه ی بی چارگی ( منفصل ) است ... روحش شاد عزیزم !
پیمایش راه های طویل ... راه های خیس ...راه های نم نم ... راه های خلوت ... راه های خسته ... راه های راه ... راه های من خوبم ... راه های زندگی می جوشد ... راه هایی بدون تصور غلط به همراهی یک واقع بینی قشنگ و با طعم تلخ که با یک حبه قند به زور شیرینش می کنیم ........... گرد شهر با چراغ . نقطه ی غ قرمز است !
بنویس که تقدیر نانوشته ی خویش را انکار نمی کنم !
نوشتم : انکار نمی کنم !
و همسرایانی غریب ... از پس دیوارهای جهان زمزمه کردند :
شاعران بزرگ گویا چنین زیسته اند ... س . ع . ص
بلند گو دستم می گیرم و با صدای رسا فریاد که :هیچ حوصله و وقت فکر کردن به خزعبلات را ندارم! حالا میل خودتان است که بگویید یا نه ... !
فریاد که : من خوبـــــــم !
روان شناسان محترم ... فعلا این را پیوست پرونده ام کنید. امیدوارم که هنوز به مانیا و شیزوفرنی و توهم و ترس مرضی و افسردگی مفرط و ناامیدی مزمن نرسیده باشید ... !
ادامه ی کلام بلندگویی : ایها الناس ! من خوبم !!! شما خوبید احیاناً ؟
----------------------------------------------------------------------
زمین ها را که می تَرانی ...
مرا که از آن بالا می خوانی ...
مرا که می یادآورانی ...
مرا می خوشانی ؟
مرا که می سُستانی ....
مــــرا که هِی می اَشکانی ...
زمین را که می خشکانی ...
مرا که می بارانی ....
مُـــقَــطـَعــَم بخوان! ن . ی . ک . و
----------------------------------------------------
اینها که می نویسم مال هیچ کس جز خودم نیستند . اینها که می نویسم شخصی های قابل عمومی شدنی هستند که بعضی هایشان سربسته اند و همین کافی است . اینها که می نویسم برای شناساندن نیستند . برای خودم هستند و نه هیچ کس دیگر . نوشتن جایی بسیار وسیعی دارد میان تمام روزهایی که خوب و بد می گذرانمش ... تمام روزهایی که پر است از گذران ِ من و روزمرگی های پر از اتفاق . تمام حرف های افراد قابل احترامند و ارزش به واسطه ی اینکه از جانب یک انسان هستند . ( انسان ... نه به تعریف عرف و عام . به تعریف خاص و شخصی خود که لزومی به گفتنش نمی بینم )
---------------------------------------------------------
همیشه از روزهایی که سعی می کنم خودم را زیادی سرگرم کنم به چیزهای فاقد اهمیت هستند می ترسم ... همیشه از روزهایی که انگار می خواهم فرار کنم از اینکه چیزهای بسیار مهم تری وجود دارد که انگار من یادم رفته است ترسیده ام ... همیشه از تشری که به خودم زده ام حساب برده ام ... همیشه باید دورنمایی داشت از خود ... همیشه باید گفت که هِی ! تو ! یادت باشد ....... ! آدم خودش اینها را می فهمد و چه بلاهت بزرگی است اگر به روی خودش نیاورد . ...... و اینکه من به این نتیجه رسیدم که همان نیستم . درجه ی مثبت و منفی اش به خودم مربوط است و هنوز در موردشان تصمیم گیری نکرده ام . اما به این نتیجه رسیدم که از پار تا به حال تغییرات بسیار زیادی به وجود آمده است که باعث می شود این من ِ در حال جریان حس بیگانگی خفیفی داشته باشد با من ِ پار و پیار ... در حال دگرگونی ... هان !
-----------------------------------------------------------------------
دفتری که تازه خریده ام را زیاد دوست دارم . مخصوصا وقتی با روان نویس مشکی یونی بال خیلی ریز و فشرده به هم می نویسم و یاد ِ دست خط ِ نیما می افتم در یک کتاب که نامش را از خاطر برده ام چاپ شده بود . و وقتی این صفحه ی ریز خط را می بینم دلم می خواهد یک صفحه دیگر بنویسم با همان خط همیشگی که میم هایم با پاهای بلندشان فتحش می کنند ... جای نوشته هایم از پشتش نمی ماند و کاغذهایش سفید نیستند . قهوه ای اند همرنگ آفریقای کوچک ! و کاغذش خیلی خوب است و کلی گران خریدمش ... دوستش دارم !
--------------------------------------------------------------------
نیکو