تبليغاتX
.:: طلوعی تا فردا ::.

.:: طلوعی تا فردا ::.

به یاد ِ آرامش ِ خوب ِ :

                         ما عندکم ینفد و ما عند الله باق ٍ و لنجزین َّ الذین صبروا

                                       اجرهم باَحسن ِ ما کانوا یعملون .  

                                                                                  ۹۶ - نحل

+ نوشته شده در  2006/11/20ساعت 20:24  توسط نیکو 

گفته بودم قبلا !من همان نیستم ... دیگر حتی " همان " هم نمی شوم ... خوبش بیشتر بود ... دیگر نخواهم شد . برنمی گردد من !اما همین است ... درست همین که گاهی همه چیز به همین و همین و همین مسخرگی است ... و این مسخرگی آرامشی در پی دارد که من دوستش دارم اما کاذب است ... و همیشه دلهره ی بعدش است که همه چیز را برایم خراب می کند ... تمام آن آرامش را ... کاذب بودنش همین جا جلوه می کند ... همین و همین و همین جا ! بر نمی گر د د من ... و این به طرز بسیار آزاردهنده ای رنج می دهد ... چه کسی را ؟ چه چیزی را ؟ ... سرما و زمستان و دوست نداشتن ها همه دامن می زنند به اینکه همانِ سابق برایم دور از دسترس باشد ... و چقدر خوداتهامی سخت است ... و سخت تر اینکه این خوداتهامی یک روند همیشگی را طی کند. سرگرم که نمی شوم ... ! یک چیزی در گوشم هی صدا می کند مثل زنگ خطر ! و می گوید که برنمی گردد من. و اشتیاق رنگ می بازد . و از این تکرار خسته کننده ی لبخند خسته می شوم . از اینکه بخندم تا یادم برود و آن زنگ خطر مداوم شود و حس می کنم که سختم ! و ریز می شوم ... و خرد می شوم و جزء می شوم . و می دانم که دلم می خواهد یک نفر همه اش حرف بزند ... خودم حرف بزنم .. تنها که هستم حتما یک نفر بخواند یا با کلام یا بی کلام و بدتر اینکه می دانم همه اش برای فرار است ... برای فرار از آن زنگ خطر مداوم که لحن ِ بدش آزارم می دهد ... و می گوید که : برنمی گردد من !

این روزها از سکوت می ترسم ( نقطه نقطه نقطه نقطه تا ... )

                                           - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

پ.ن :

همیشه از روزهایی که سعی می کنم خودم را زیادی سرگرم کنم به چیزهای فاقد اهمیت هستند  می ترسم ... همیشه از روزهایی که انگار می خواهم فرار کنم از اینکه چیزهای بسیار مهم تری وجود دارد که انگار من یادم رفته است ترسیده ام ... همیشه از تشری که به خودم  زده ام حساب برده ام ... همیشه باید دورنمایی داشت از خود ... همیشه باید گفت که هِی ! تو ! یادت باشد .......  ! آدم خودش اینها را می فهمد و چه بلاهت بزرگی است اگر به روی خودش نیاورد . ...... و اینکه من به این نتیجه رسیدم که همان نیستم . درجه ی مثبت و منفی اش به خودم مربوط است و هنوز در موردشان تصمیم گیری نکرده ام . اما به این نتیجه رسیدم که از پار تا به حال تغییرات بسیار زیادی به وجود آمده است که باعث می شود این من ِ در حال جریان حس بیگانگی خفیفی داشته باشد با من ِ پار و پیار ...  در حال دگرگونی ... هان !                  نوشته شده در یک ِ آبان ماه هشتاد و پنج .

                                              - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

آفریقای کوچک را می خرم و باز به این فکر می کنم که چقدر خوب است جاری شدن در خیابان ... یک مسیر آشنا ... زیاد آشنا ... بیش از اندازه شاید ...آنقدر که آشنایی اش اذیتم می کند و می گویم که هممممممم . این مسیر را رفتن و تغییر ظاهری دیوارها و پله های روبروی کوچه ی هشتم ... آن خانه ی دوست داشتنی و یاد ِ آن باغبان پیر و تمام صبح های سردی که نیل گذرگاهم بودو من نیمه ی پایین صورتم را زیر شال گردن سبزم می بردم . من چه مقاوم بودم در برابر روزها ... ! خیابان تغییر زیادی نکرده بود . آن قدر آشنا بود که چشم هایم تکرارش کند و تکرارش کند ... همه چیز مثل یک سال گذشته بود ... و این وسط یک شکّ بد بود به خودم . من همانم هنوز ؟ آشنایی بیش  از حد مسیر و گذرگاه ها آزار ِ خوشایندی داشت که خیلی زود تمام شد ... و این  درخت های بلند نیل بودند که به چشم غریبه نگاهم می کردند ... برای خانه ها و آجرها و خشت ها و سنگفرش ها بیگانه بودم ... نگاهشان خسته بود و نمی شناختند ...  راستی چشم های من برایشان آشنا نبود ؟

نبود ؟        نبود ... نبودم همان ... لابد !

آدم ها مثل آجرها هستند . وجه شبه می تواند گزینه ی آزاد باشد .

نوشته شده در هجده ِ مهرماه ِ هشتاد و پنج .

+ نوشته شده در  2006/11/20ساعت 20:2  توسط نیکو 

من دروغ گفتم !

تلاش بسیار زیادی در جهت صحیح رساندن منظورم انجام دادم و بسیار پشیمانم . درست احساس آدم ناتوان و خسته و رنجور و تحقیرشده ای را دارم که دلش نمی خواهد بحث کند ! اصلا دلش نمی خواهد بحث کند . آنچه در یادها باقی می ماند اعتبارش برای من چندین برابر مکتوب و محفوظ هاست . با این وجود حاضرم بنویسم که قصدم به هیچ عنوان برتری جویی نیست .

باشد ! سرم را گلدان می کنم ... پیش به سوی دیوار !

پ.ن : رفتن و رفتن و رفتن ........( درست به همین حالت خاصی که خوانده می شود . )

+ نوشته شده در  2006/11/15ساعت 1:6  توسط نیکو 

تو بودی ... تو زیاد بودی ... تو به اندازه ی تمام کاغذهای سیاه و سفید من بودی . تو ... تو به قدر تمام حرارت صبح آفتابی و به قدر تمام صبح های به عصر مانند ابری ... تو به اندازه ی تمام  ِ من ... به اندازه ی سکوت من ... حرف من ... دم  ِمن بودی ... تو به اندازه ی همیشه ات تو بودی ! و من که عاشق شناسه ای هستم که می دانم مخاطبش تویی !

من نبودم ... باز !  و باز من تو را نبودم ... بی خجالت !

باز مرا هستی ؟ .......... باز مرا باش ! تو که بودی که ... هستی که . مرا باش !

+ نوشته شده در  2006/11/14ساعت 2:49  توسط نیکو 

من به تمسخر تمام حرف های مضحکشان سرخ می خندم !  سرخ ِ کبریتی با گل های ریز ریز سرمه ای ! تلخ می خندم ! بی ربط یا با ربط : این ره که تو می روی به ترکستان است !

 

+ نوشته شده در  2006/11/14ساعت 2:40  توسط نیکو  | 

تلاشی در جهت صحیح رساندن منظورم به دیگران نمی کنم . آنها به هر حال برداشت غلط خود را دارند . و تمام تلاش های من در این زمینه به هدر می رود . اخیرا به طرز فاجعه باری ضرب المثل ها را نا به جا استفاده می کنم اما با این وجود اصلا اعتماد به نفسم را از دست نمی دهم . با ربط یا بی ربط دلم می خواهد بگوید : نرود میخ آهنین در سنگ !!!

+ نوشته شده در  2006/11/14ساعت 2:17  توسط نیکو 

اتفاق را معنی می کنم .

سرد شده است . یک جا آتش گرفته و من کلاه قرمز آتش نشان ها را می بینم و بی قراری شان ( قرار ؟ ) و من ماشین های بزرگشان را می بینم و قطرات آب معلق در فضا ( تعلیق ؟ ) یک نفر بی صبرانه انتظار شماره ی جدید مجله ی زردی را کشیده است ( صبر ؟) و حالا با دقت تمام مهم ترین اخبار مجله ی زرد ورق گلاسه اش را می خواند ( مهم ؟ )و سرد شده است . پنجره ی اتوبوس را می بندم و لبخند زنان به راه ها نگاه می کنم . خوب است . خوش می گذرد ! یک نفر می میرد و بازماندگان دلگیر و خسته اند ( بازمانده ؟!؟ ) یک نفر عروس می شود و چهره اش قد می کشد . ( قد ؟ ) باران می بارد و آدم های بی چتر انگار احساس آسودگی تلقینی به خود را دارند . و می گذرد ....... صبح پر از خواب ِ جمعه و تمام سنگینی هفته بر دوش ! حمل یک کتاب هزار صفحه ای به هر کجا برای خواندن . ( خواندن ؟!؟ ) مرور گفته ای از هفته ی پیش که در ذهنم مانده است :  " دوشنبه ها روزهای خسته ای هستند . کار ( کاما ) سخت جلو می رود . دوشنبه ها سربالایی هفته اند . " من در ذهن :" مگر هفته ها خیابانند ؟ یا شاید سرسره ... نه ! سرسره نیست چون سرسره همه اش سربالایی است و دوشنبه را شاخص نشان نمی دهد . همان خیابان ! اما شیب خیابان هم به هر حال از یک جا شروع می شود که بعد ما بگوییم دوشنبه ها سربالایی ! چقدر بی ربط نقل قول کرده است آن آقا از مادربزرگش ! هفته ها همه اش سربالایی اند . همه اش شیب ... حالا یکی بیشتر یکی کمتر ! " و بعد که به تقویم فکر می کنم . راستی نیمه ی آبان ... نیمه ی پاییز  ِ دلگیر و نحس بود که به اینها فکر کردم . و نوشتمشان در ذهن. کتاب های در لیست . فیلم های در صف . فکرهای خفته . کارهای جدید . مشغولیت ! اتفاق یعنی همین ... من روان اتفاق های روانم ! - لطفا روان را ایهام نگیرید - . مهربان و خندان ! ..........می شود ؟  بی کلام که نه ... اما کم کلام ! کم کلام با چاشنی لبخند . ( عبارت است ! جمله نیست ! فعل ندارد ! برایش شناسه تعریف نکنید ! ) به شرطها و شروطها ..... ! خوبیم !

+ نوشته شده در  2006/11/11ساعت 2:27  توسط نیکو  | 

 

لعنت خدا به این سه شنبه ها !

 

پ.ن : حالا هر کی خونده باشه ... ! مهم نفرینی بودن جمله است !

+ نوشته شده در  2006/11/8ساعت 2:3  توسط نیکو 

این روزها اعتماد به نفس نداشته ی آدم ها توجهم را کلی برمی انگیزاند ... یا بهتر بگویم تظاهر به اعتماد به نفسی که وجود ندارد اما آدم ها دوست دارند که آن را داشته باشند . حتما دلیل مهمی برای داشتن این اعتماد به نفس دارند که تمام قوای درونیشان را به کار می بندند تا مخاطب کمی و فقط کمی حس کند که فرد روبرویش معتمد به نفس و مسلط به کلام و رفتار است . و نمی دانم چرا تلاش ِ آنها در این زمینه این قدر بی نتیجه می ماند و دست ِ آخر بدی ِ تظاهرش بیشتر به چشم می آید تا خوبی ِ دلیل تظاهرش . این ها را که می بینم یاد ِ زرورق شکلات هایی می افتم که فقط شکلاتش را می خوردیم یک تکه دستمال کاغذی را مچاله می کردیم و درون زرورق جای می دادیم و دوباره می شد یک چیزی شبیه همان شکلات و همه مان خوب می دانستیم که آنها فقط شبیه شکلات هستند ...

                                           -------------------------------------

  در هجوم یک باره ی آدم ها و حرکت سریع اتوبوس( کاما ) پاشنه ی پایم لای در اتوبوس گیر کرد و من حوصله ی غر زدن نداشتم . پایم  زیاد درد گرفت . راننده اتوبوس ویراژ داد (!) و من سعی کردم فقط کمی ناراحت شوم و شدم. و به آشیل فکر کردم و وجه شبه ای که بین من و او وجود ندارد !!!

                                          ----------------------------------------

حال آفریقای کوچک و بزرگ خوب است ... ! و آفریقای بزرگ مثل یک مادر مواظب ماهی چشم قرمزی است ... زنده است بی آنکه در آفریقا آبی برای حیاتش وجود داشته باشد .

+ نوشته شده در  2006/11/4ساعت 23:8  توسط نیکو  | 

 

To DeCiDe  

+ نوشته شده در  2006/11/3ساعت 1:7  توسط نیکو 

گونه های من همیشه از سیلی های خدا سرخ است ...

وقتی یک مادر می رود ... وقتی که دخترش باور نمی کند ... وقتی که من باید به او حرف های منطقی مسخره بزنم در حالتی که او با چشم های مات و خیسش مرا خیره خیره نگاه می کند ... وقتی که من می گویم : عزیزم ... باید بپذیری ... سخت است ... می دانم ... اما باید بپذیری ! و او در مردمک من زل می زند و با همان صدای خیسش می گوید : نیکو ... تو بودی می توانستی ؟ ....و سکوت من نشانه ی بی چارگی ( منفصل ) است ...                      روحش شاد عزیزم ! 

پیمایش راه های طویل ... راه های خیس ...راه های نم نم ... راه های خلوت ... راه های خسته ... راه های راه  ... راه های من خوبم ... راه های زندگی می جوشد ... راه هایی بدون تصور غلط به همراهی یک واقع بینی قشنگ و با طعم تلخ که با یک حبه قند به زور شیرینش می کنیم ........... گرد شهر با چراغ . نقطه ی غ قرمز است !             

+ نوشته شده در  2006/11/1ساعت 1:13  توسط نیکو  | 

گفتند : بنویس !

بنویس که تقدیر نانوشته ی خویش را انکار نمی کنم !

نوشتم : انکار نمی کنم !

و همسرایانی غریب ... از پس دیوارهای جهان زمزمه کردند :

شاعران بزرگ گویا چنین زیسته اند ...                      س . ع . ص

+ نوشته شده در  2006/11/1ساعت 0:0  توسط نیکو 

بلند گو دستم می گیرم و با صدای رسا فریاد که :هیچ حوصله و وقت فکر کردن به خزعبلات را ندارم! حالا میل خودتان است که بگویید یا نه ... !

فریاد که : من خوبـــــــم !

 روان شناسان محترم ... فعلا این را پیوست پرونده ام کنید. امیدوارم که هنوز به مانیا و شیزوفرنی و توهم و ترس مرضی و افسردگی مفرط و ناامیدی مزمن نرسیده باشید ... !

ادامه ی کلام بلندگویی : ایها الناس ! من خوبم !!! شما خوبید احیاناً ؟

                    ----------------------------------------------------------------------

پ.ن : دنیا دست ما بود یا ما دست دنیا بودیم ؟

+ نوشته شده در  2006/10/29ساعت 17:49  توسط نیکو 

چرخشی خفیف به سوی بعد از نود درجه . بی قاعده که نه ... اما کم قاعده ! درد ... درد ... درد ... . سرمه ای خوشرنگ ... ته چهره ی لبخند و مداومت و دلخوشی چای های مکرر در هوای گس . فوق تخصص ؟  آدم های اضافه . شیشه ی اتوبوس تکیه گاه سر است و صداهای اطراف شنیده نمی شوند . هجوم آدم های خسته و چهره های کلافه و ابروهای در هم و دعواهای مضحک و رنجش خاطر ... چه فایده ؟!؟ هند ؟ بنگلادش ؟ چین ؟ دغدغه های گویا  البته بی زبان .... و کمی My Immortal .شال سیاه ... خو ب .. !آفریقای کوچک در بغل آفریقای بزرگ ! ماهی پلاستیکی با چشم های قرمز ... جایی برای راه رفتن و اکوی صدا در اتاق مثل کوه . غوغای رنگ های تند و بشاش .فنجان سفید با گل های ریز آبی ... میم هایم با پاهای بلند و عصا به دست . - شما چرا این قدر مهربانید ؟ - مهربانم ؟ اجاره ی ذهن . اثبات . قند یا خرما ؟ . همان چرخش . همان خاکی ، خاکستری ، زیتونی ... !چشم های یتیم و حسرت بار ! لعنت به ترحم های من . آدم های معتمد به کف بین ها ! چریکی خوب است ... چریکی . زنگ می زنیم . استیک چه شد پس ؟ آفریقای بزرگ و کوچک و متوسط و ریز و درشت . نفس هایی که بالا نمی آیند ... لجاجت !بی تفاوتی های غالب ... اصالت ! لب های ترک خورده و همیشه خشک . گوجه و فلفل دلمه و بوی روغن و سیب زمینی.غبار می زدایم از غبار گرفته ها ... تقصیر ؟ درد ؟ سرما ؟ توهم کمد عروسک بچه ی یتیم ؟ صبح که می ریزد به درون اتاق ، خواب چشمانم را پر می کند ... چرخش ! پیمایش راه ها ! دلیل ... ! پیمایش راه ها ........... !

+ نوشته شده در  2006/10/29ساعت 2:15  توسط نیکو  | 

باران که می بارانی ...

      زمین ها را که می تَرانی ...

                 مرا که از آن بالا می خوانی ...

                                  مرا که می یادآورانی ...

                                                 مرا می خوشانی ؟

                                 مرا که می سُستانی ....

                 مــــرا که هِی می اَشکانی ...

       زمین  را که می خشکانی ...

مرا که می بارانی ....

                                              مُـــقَــطـَعــَم بخوان!   ن . ی . ک . و

 

+ نوشته شده در  2006/10/23ساعت 2:53  توسط نیکو  | 

همرنگ آفریقای کوچک ...

بخوان ! : این روزها ... خودم به صورت شارژر هم عمل می کنم ... و این یک مسئولیت خطیر است دوست من ! تو که می دانی ... هان ! و این که در عبور زمان این صفحه ی وظایف ماست که سیاه و سیاه تر می شود و خدا می داند که تیک ِ انجام شدنش زده می شود یا نه ... ؟!

                                 ----------------------------------------------------

اینها که می نویسم مال هیچ کس جز خودم نیستند . اینها که می نویسم شخصی های قابل عمومی شدنی هستند که بعضی هایشان سربسته اند و همین کافی است . اینها که می نویسم برای شناساندن نیستند . برای خودم هستند و نه هیچ کس دیگر . نوشتن جایی بسیار وسیعی دارد میان تمام روزهایی که خوب و بد می گذرانمش ... تمام روزهایی که پر است از گذران ِ من و روزمرگی های پر از اتفاق . تمام حرف های افراد قابل احترامند و ارزش به واسطه ی اینکه از جانب یک  انسان هستند . ( انسان ... نه به تعریف عرف و عام . به تعریف خاص و شخصی خود که لزومی به گفتنش نمی بینم )

                               ---------------------------------------------------------

همیشه از روزهایی که سعی می کنم خودم را زیادی سرگرم کنم به چیزهای فاقد اهمیت هستند  می ترسم ... همیشه از روزهایی که انگار می خواهم فرار کنم از اینکه چیزهای بسیار مهم تری وجود دارد که انگار من یادم رفته است ترسیده ام ... همیشه از تشری که به خودم  زده ام حساب برده ام ... همیشه باید دورنمایی داشت از خود ... همیشه باید گفت که هِی ! تو ! یادت باشد .......  ! آدم خودش اینها را می فهمد و چه بلاهت بزرگی است اگر به روی خودش نیاورد . ...... و اینکه من به این نتیجه رسیدم که همان نیستم . درجه ی مثبت و منفی اش به خودم مربوط است و هنوز در موردشان تصمیم گیری نکرده ام . اما به این نتیجه رسیدم که از پار تا به حال تغییرات بسیار زیادی به وجود آمده است که باعث می شود این من ِ در حال جریان حس بیگانگی خفیفی داشته باشد با من ِ پار و پیار ...  در حال دگرگونی ... هان !

                        -----------------------------------------------------------------------

دفتری که تازه خریده ام را زیاد دوست دارم . مخصوصا وقتی با روان نویس مشکی یونی بال خیلی ریز و فشرده به هم می نویسم و یاد ِ دست خط ِ نیما می افتم  در یک کتاب که نامش را از خاطر برده ام چاپ شده بود . و وقتی این صفحه ی ریز خط را می بینم دلم می خواهد یک صفحه دیگر بنویسم با همان خط همیشگی که میم هایم با پاهای بلندشان فتحش می کنند ... جای نوشته هایم از پشتش نمی ماند و کاغذهایش سفید نیستند . قهوه ای اند همرنگ آفریقای کوچک ! و کاغذش خیلی خوب است و کلی گران خریدمش ... دوستش دارم !

                           --------------------------------------------------------------------

                                                          نیکو

+ نوشته شده در  2006/10/23ساعت 2:40  توسط نیکو