تبليغاتX
.:: طلوعی تا فردا ::.

.:: طلوعی تا فردا ::.

جیمی جیمه رینو که رفت زیر ماشین و مرد .

میکی میکه رانو فکر می کنم به زودی فلج می شود و بعد می میرد ...

رامونا هنوز کنار تخت می خوابد ... هر شب !

رامونا تب نکرده است ... جیمی واقعا مُرده !

                                                             شخصیت ها متعلق به :

                                                          " عمو ویگیلی در کانه تی کت "

                                           "  دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم  "

                                                             جی . دی . سلینجر  

+ نوشته شده در  2006/10/20ساعت 0:10  توسط نیکو  | 

 

 زنده هستم گویا !

خوبم ... لابد !

+ نوشته شده در  2006/10/17ساعت 23:6  توسط نیکو 

 قاب های اتاقم را جا به جا می کنم ... همان طور که خودم می فهمم که تب دارم اما درجه ها نمی فهمند ... انگار آدم دیوانه است عقلش را بدهد دست درجه ها ! همین طور که سرم گیج می رود و حس می کنم باید الآن  تختم خالی باشد و من بیفتم ! تختم خالی نیست ... من دارم غبار را از همه جا پاک می کنم ... اما همه جا را دوباره خاک می گیرد . قفل را قاب می کنم و قاب را آویزان می کنم روبروی چشم هایم ... جایی که خوب ببینمش ... هدا می آید نگاه می کند و می گوید که خوب است . راست می گوید ... خوب است ! و همان طور که حالم بد است و زیاد بد است و از دارو بدم آمده است زیر لب می گویم راستی من هدا را از پشت این دیوار کتاب هایش که حالا سدی شده انگار کم می بینم ... کم می بینم ؟ امروز بود که هدا می گفت نیکو نیست اصلا انگار ! بچه شصت و هفتی ... و من همان طور که حالم بد بود زیر لب جوابش را می دادم ... خوب نبود ؟ کم بود اما خوب . راستی دوست دارم دعا کنم . دوست دارم زیاد دعا کنم . و می دانم که این حرف هایم هذیان نیستند . نیستند چون درجه ها می گویند که تب ندارم . یادم می افتد به دیشب که نشسته بودم آرام  و آمد کنارم نشست و گفت حالت خوب نیست ؟ و با سر گفتم که نه . گفت سرت را بگذار روی دامنم . سرم را گذاشتم روی دامن سبز خوشرنگش و برایم دعا خواند و من هم زیر لب خواندم دعا را . سرم را که بلند کردم ... جای چشم های من روی دامن سبزش خیس بود و گفت گریه می کنی نیکو ؟ همان طور که تب داشتم و رنگم پریده بود و صدایم گرفته اشکم چکید روی قالی و ردشان را با دست پاک کردم و گفتم : آره مامان ... گریه می کنم . نور مهتابی چشمانم را زد و به این فکر کردم که غروبش هدا گفته بود چقدر غمگین است . به این فکر می کنم که چرا من این قدر خودم را در چشمان الهه می بینم ... وقتی که با شوق می گوید نیکو جان من امروز تمام آیه الکرسی را از حفظ خواندم در مدرسه . و من سعی می کنم لحنم را به منتها درجه ی تشویقی برسانم و  - ف - آفرینم را مشدد بگویم و بعد شاد می شود و می رود . همان طور که حالم خوب نیست یادم می آید که بابا گفت نیکو هنوز دستانت خاکی است ؟ و من گفتم که هنوز اینها تمام نشده اند . یادم هست ... و بابا می دانست که یادم هست و یادم بود . گفت آسپیرین خوردی نیکو ؟ و من گفتم که خوردم و باز چشم ها مرا لو دادند ... گفت : نخوردی ! می دانم !.............. همان طور که رنگم  پریده و لب هایم ترک خورده و حالم گرفته فکر می کنم به حرف های آدم ها که  کجای حرف من روشنفکرانه بوده است ؟ کجای حرف هایم بوی بی دردی داشته ؟ و بعد می گویم که مگر آدم چقدر وقت دارد که همه اش را بخواهد صرف اثبات خود به آدم ها کند ؟ .......و می دانم که کلی کار دارم ... باید زود خوب بشوم . کلی کار دارم . و یادم هست که باید چند تا روزنامه بخرم و باید چند صفحه را بخوانم و باید چند خط بنویسم  و باید فردا چند تا اس ام اس بزنم و باید چند جا بروم و باید ... و باید ! باید که زندگی کرد ... و دعا کرد ... و دعا خواند ... و گریه کرد و اعتراف هم . . . . و او که هست که . 

+ نوشته شده در  2006/10/14ساعت 3:17  توسط نیکو  | 

آفریقای کوچک را می خرم و باز به این فکر می کنم که چقدر خوب است جاری شدن در خیابان ... یک مسیر آشنا ... زیاد آشنا ... بیش از اندازه شاید ...آنقدر که آشنایی اش اذیتم می کند و می گویم که هممممممم . این مسیر را رفتن و تغییر ظاهری دیوارها و پله های روبروی کوچه ی هشتم ... آن خانه ی دوست داشتنی و یاد ِ آن باغبان پیر و تمام صبح های سردی که نیل گذرگاهم بودو من نیمه ی پایین صورتم را زیر شال گردن سبزم می بردم . من چه مقاوم بودم در برابر روزها ... ! خیابان تغییر زیادی نکرده بود . آن قدر آشنا بود که چشم هایم تکرارش کند و تکرارش کند ... همه چیز مثل یک سال گذشته بود ... و این وسط یک شکّ بد بود به خودم . من همانم هنوز ؟ آشنایی بیش  از حد مسیر و گذرگاه ها آزار ِ خوشایندی داشت که خیلی زود تمام شد ... و این  درخت های بلند نیل بودند که به چشم غریبه نگاهم می کردند ... برای خانه ها و آجرها و خشت ها و سنگفرش ها بیگانه بودم ... نگاهشان خسته بود و نمی شناختند ...  راستی چشم های من برایشان آشنا نبود ؟

نبود ؟        نبود ... نبودم همان ... لابد !

آدم ها مثل آجرها هستند . وجه شبه می تواند گزینه ی آزاد باشد .

+ نوشته شده در  2006/10/10ساعت 22:27  توسط نیکو  | 

 حواست که می دانم هست ... حواس من که نیست ... نام مرا که حاضر نمی زنی ... من که بد هستم ... تو که چشم می بندی ... تو که باز هستی ... من که دوباره غیبم زده و نیستم ... تو که می خندی ... من که شرمم می شود ... سبز که می شوی ... سرخ می شوم ... تو که باز خوبی ... من که گریه می کنم ... من که باز گریه می کنم ...آرامم نمی کنی ؟ تو که هستی که ... من که باز نیستم ... من که باز بدم ... من که گریه می کنم ... آرامم که می کنی ... فریاد که می زنم ... گوشه ای می افتم ...تو که هستی که ... از آن بالا باز می آیی ... من که خسته ام ... من که گریه می کنم ... گریه می کنم ... گ ر ی ه م ی ک ن م ...

باز تو که هستی که ... خ د ا !

+ نوشته شده در  2006/10/10ساعت 2:17  توسط نیکو 

قبلا گفته بود گاهی دوری و دوستی ... قبلا گفته بود که دوست ندارد کسی با او بد حرف بزند ... قبلا گفته بود که دلش نمی خواهد روی تختش بنشیند و برای فرار کردن از ناراحتی به کتاب های قطور یا دفترهای سیاه و سفیدش پناه ببرد ... قبلا گفته بود که وقتی گریه اش می آید باید گریه کند . قبلا گفته بود وقتی خسته می شود باید حتما کمی بخوابد . قبلا گفته بود حوصله ی کج اخلاقی ندارد . قبلا گفته بود توقع چندانی ندارد . قبلا گفته بود دوست دارد خنده هایش زیاد باشد . قبلا گفته بود که دوست ندارد این قدر زود به زود دلش بگیرد . قبلا گفته بود فعلا می خواهد تنها باشد . قبلا گفته بود که گاهی دلش برای خودش تنگ می شود . قبلا گفته بود که از خودش راضی نیست . قبلا گفته بود که منظور آدم های خوب و بد را زود می فهمد . قبلا گفته بود که خسته است . قبلا گفته بود که به روی خودش نمی آورد . قبلا گفته بود که دوست دارد بنویسد . قبلا گفته بود که می خواهد راحت باشد . قبلا گفته بود که دشمن دارد . قبلا گفته بود که گاهی خودش خودش نیست . قبلا گفته بود که زیاد مهربان است . قبلا گفته بود که دروغ نمی گوید . قبلا گفته بود که بداخلاق است . قبلا خیلی چیزها را گفته بود که آدم ها دست روی گوش هایشان گذاشته بودند و او نمی دانست که دارد با خودش حرف می زند ...

+ نوشته شده در  2006/10/10ساعت 1:52  توسط نیکو 

و این تمام صداهای اطراف بود

       که به جانم هراس می انداخت .

         بی آنکه صدایی بشنوم یا کلامی بگویم .

این خود ِ خود ِ من بودم     که از صداقت آیینه ها می ترسیدم ...

       تمام صداها و تنها صدا           خرد شدن آیینه ها بودند با فریادی از گلوی من!

که از سکوت همیشگی آیینه ها بیزار بود ...

                    تمام کلام                فریاد ِ زبر ِ من بود ...

                                         آیینه ها شکستند  و تصویر من در هم شکست ! 

+ نوشته شده در  2006/10/10ساعت 1:28  توسط نیکو 

... قربان ! ماهان می گه اختیار وقتی معنا داره که نظمی در کار باشه و شما بتونید نتیجه ی کارتون رو پیش بینی کنید . ماهان می گه وقتی هیچ چیز رو نشه پیش بینی کرد معنی ش اینه که وقتی شما کاری رو انجام می دید نیروهای دیگه تی به جای شما نتیجه ی کارها رو تعیین می کنند و این دقیقا یعنی بی نظمی . به تعبیر خودش یعنی دویدن در میدان مین اون هم در تاریکی محض ...

                                     دویدن در میدان تاریک مین - م .مستور

+ نوشته شده در  2006/10/10ساعت 1:22  توسط نیکو 

خوب است با تو زیر سایه سار درختان نشستن ... زیر آفتاب داغ روی نیمکت های دانشکده نشستن و با هم خواندن و با هم نوشتن ....خوب است با تو چرخیدن ... با تو قدم زدن و یافتن تمام کوچه های اطراف را ... خوب است تماشای ماشین های اتوبان همت از آن بالا ... خوب است پله های طبقه  ارشد ها و چوب های سیب ... و تو که می گویی نیکو من تمام سیب را می خورم جز چوبش ... و چوب را بالا می گیری و من به چوب خوب نگاه می کنم و بعد به تو که می خندی ... می خندیم !!! خوب است خاطره های در راه ... خاطره های هنوز نیامده ... خوب نیست ال ناز ؟ خوب نیست وقتی می نویسیم و من می خوانم و تو می خوانی ؟ خوب نیست وقتی تمام کیفت را می ریزم بیرون و بررسی می کنم و تو می پرسی تو هم آفریقا می خواهی ؟ / خوب نیست وقتی که از آن دختر کناری تو زیاد می خندیم و از استادش بیشتر ؟ خوب نیست وقتی استاد با آن لحن مضحکش می گوید: جون ؟ و ما هردومان می خندیم ؟خوب نیست وقتی که من به خط تو گیر می دهم و می گویم بده من برایت بنویسم ؟ خوب نیست وقتی که از دورترین نقطه ی کلاس می آییم به نزدیک ترین نقطه ی کلاس ؟خوب نیست وقتی که تو هر دقیقه به من می گویی بیا پایه باش برای روزنامه ؟ و من می گویم حالا صبر کن ! خوب نیست وقتی که می گویی ببین شبیه اعلامیه های آن زمان است ... خوب نیست راستی ؟ خوب نیست وقتی با استاد مبانی جامعه خوش می گذرد و تو هی باید بگویی که نه ! من ارتباطات می خوانم نه جامعه ... . خوب نیست عکس های بزرگراهی ؟ خوب نیست دیدن خانه ای به آن قشنگی اما با آن زنگ ؟ و تو که می گویی زنگ بزنیم در برویم و من نصیحتت می کنم ؟ خوب نیست وقتی از آن سر سوپر صدایت می زنم و تو می آیی این طرف و سر آب پرتقال و آب لیمو بحث می کنیم و تو آخرش به آب خالی می رسی ؟ خوب نیست وقتی خوشیم ؟ وقتی ایستگاه ها را فتح می کنیم ؟ وقتی کمی دلخوش می شویم و بین تمام خنده هایمان غر می زنیم و می گوییم راستی چقدر همه چیز بد شده ... بد نشده الناز ؟ ال ناز ؟ بد نشده راستی ؟ نمی دانم ... فقط اینکه ما همه مان خوب های بد هستیم .. همه مان خاکستری ... خاکستری ... خاکستری .... اما متمایل به سفید ... باشد ؟

بیا تو هم رهیده ی خاکستری شو ... داستانش را خواهم گفت برایت ...

به دوستی که نوشتنش نوشتنم را برانگیخت ... به ال ناز  !

 

+ نوشته شده در  2006/10/5ساعت 0:4  توسط نیکو  | 

نمی فهمم ! چرا آدم ها این قدر دوست دارند مثل هم باشند . این را نمی پذیرند که ما می توانیم گاهی کمی و فقط کمی شبیه هم باشیم و همین ! می خواهیم همه مان مثل هم باشیم . عرف بسازیم . پارادایم طرح کنیم . رفتار غالب جامعه !!! گزینه هایمان را محدود می کنیم و گزینه ی آزاد و دلخواه را هم در نظر نمی گیریم . ما محدود می شویم به همین ها که هستیم وهمیشه از هر تغییری می ترسیم . از عوض شدن می ترسیم ... می گوییم مبادا نتوانیم خود را حل کنیم در این قالب جدید ... ما می ترسیم از آنچه باید بشویم ! این احتیار توسط خودمان از خودمان سلب شده پس گردن خدا نیندازیم ...

                   هر چند که جبر بزرگ او بر اختیار کوچک ما همیشه سایه انداخته است ...

                                       - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

من رهیده ی خاکستری هستم !!!

برای احساس این روزها فعلا این نام را برگزیده ام .

امید که کسی قبل از من این نام را برای احساسش نگفته باشد .

تا دوباره کشف تازه ام به خاطر نسخه های قدیم و گفته های گذشته

کور شود ! تازگی ها هر چه می گویم چند روز بعدش می فهمم که

یک نفر سال ها پیش ... آن را گفته است ... !

حالا آیا هنوز می توان چیزی برای دل خود بگوییم که

ابتکار از معنا اشباع شود ؟ نمی دانم !

--------------

نیکو

+ نوشته شده در  2006/10/4ساعت 18:16  توسط نیکو  | 

این تسلسل  را  دوست  دارم  :

هستن ، رویداد است .

             رویداد ، آغاز است .

                      آغاز ، انجام است .

                                انجام ، بدرود است .

                                              بدرود ، هستن است .    هایدگر . از- ایماها- شعرها

+ نوشته شده در  2006/10/4ساعت 17:49  توسط نیکو 

این روزها که خسته می شوم ... حرف زدن و گوش کردن که خسته ام می کند ... شانه هایم که از حمل کتاب های قطور جامعه شناسی درد می گیرند . سرم که زیاد سنگین می شود ... خوابم که می آید ... مسیر بازگشت را در پیش می گیرم . باز آدم ها ... ماشین ها ... اتوبوس ها ... ایستگاه ها ... پیاده رفتن ها و پل هوایی ها ... عبورها و رد شدن ها و گذرگاه ها ... سرازیری ها و حسی که به من می گوید کاش قل می خوردم روی زمین ! خانه ی هنوز ناتمام همسایه ... کارگر ها که همیشه شیر آبشان باز است ... گذر می کنم از تمام اینها . کلید می اندازم و در را باز می کنم . پله ها را که بالا می روم ... کفش هایم را که جفت می کنم . بند های سفیدشان را می بینم خاکستری شده اند و یادم به آلودگی ها می افتد ... و سیاهی تمام خیابان های شهر ... کتاب ها و کیف را زمین می گذارم ... می افتم یا به قول هدا می میرم ... دیگر بیدار نخواهم شد ؟

گویا هر بار که به خواب می روم رهانده می شوم از خودم ... می میرم زیاد ! زیادتر از همیشه و هر بار قبل خواب می گویم : هنوز چیزهای زیادی وجود دارد که به آدم امیدِ ماندن می دهد . من می خواهم باز بیدار شوم و می شوم ... ( ؟ )

دیگر نه کاری از آدم ها ساخته است و نه حتی ساعت کوکی روسی که صدای زنگش آدم مرده را زنده می کند . از ویبره ی موبایل هم کاری ساخته نیست ... ساعت ها راه انفعال را پیش گرفته اند ؟ بیدار خواهم شد آیا ؟

+ نوشته شده در  2006/10/4ساعت 17:37  توسط نیکو 

سمفونی مردگان


از صفحه ی پنجاه شصتش بود فکر کنم که دیگر نخواندم ... وقت نمی شد ... مانده بودم همان جا پیش اورهان و پیرمرد ... هی سیگار دود می کردند و حال من بد می شد ... همه جا شب بود و برف ... تا پریشانی اورهان خوانده بودم و تا جایی که پیرمرد اورهان را برادرکش خطاب کرد ...  وقت نمی شد بقیه اش را از سر بگیرم ... تا امروز که سیصد باقی مانده اش را بی وقفه خواندم .. گویا به قصد کشت ! خواندم و بعدش حالم بدجوری خراب شد ... احساسم نسبت به آیدین اورخانی در اواخر کتاب اصلا ترحم نبود ... بیشتر اعصابم خوردی بود تا ترحم  ... داشت غروب می شد و من آنقدر حالم بد شده بود که نمی خواستم فانوس را روشن کنم ... همان طور در تاریکی می خواندم و سفیدی برگ های کتاب چشمانم را می زد ... و احساسم نسبت به اورهان عجیب نبود ... نامردی و بدجنسی اش برایم غریب نمی نمود ... آدم های بسیاری از این دست هستند ... فرقش در پشیمانی است ... که آیا اتفاق می افتد یا نه ... اما دیگر چه فرق می کند وقتی آیدین له شده و مغز یوسف از سرش بیرون زده ... دیگر چه فرقی می کند وقتی که پدر تنها در لحظه ی مرگ فکر می کند که با هم دوست باشید .. آیدین و یوسف ... وقتی که تخم نامردی را در وجود اورهان به دست خودش کاشته و آن را پرورانده ... دیگر چه فرقی می کند مادر پس از سال ها کمی شیر شود ! چیزی عوض نمی شود وقتی که آیدا خودش را آتش زده ... حالا سهراب برود آمریکا یا هر قبرستان دیگر وقتی که خودش با چشم های کودکش دیده که مادرش - آیدا خودش را آتش زده ... وقتی که سورمه مرده دیگر چه فایده که آیدین بماند ؟ چه فرقی می کند ایاز دو زن داشته باشید یا چهارتا یا بیشتر ... چه فرقی می کند اورهان دنبال آیدین برود وقتی که می داند می خواهد او را حیوان خطاب کند ... نه ! دیگر هیچ فرقی نمی کند ... چه فرقی می کند فامیلی المیرا اورخانی باشد وقتی که پدرش دیوانه است و مادرش زیر خروارها خاک ... چه فرقی می کند وقتی که المیرا از عشق آنها بی خبر است ... و نمی تواند دلخوش به چیزی باشد ... چه فرقی می کند آبادانی کراوات آبی آسمانی بزند یا زرشکی وقتی که آیدا نیست ... چه فرقی می کند پدر باشد یا نباشد وقتی که نکبت از دیوارهای خانه سرازیر شده است ... چه فرقی می کند زیر زمین از خاکستر پاک شود وقتی که شعرهای آیدین سوخته اند و آیدین دیگر آنجا نیست ... چه فرقی می کند پوتشکا باشد یا نباشد وقتی دیگر کسی نیست که آن را باز کند و از آن بالا روزنامه بیندازد ... چه فرقی می کند حجره باشد یا نباشد ... باغ زردآلو باشد یا نباشد ... حتی پدر باشد یا نباشد ... که وقتی بود یک مصیبت بود و وقتی رفت هم یک مصیبت ...چه فرقی می کند من بگویم اورهان از همه بیشتر قابل ترحم است ... دیگر چه فرقی می کند وقتی همه مرده اند ... نه ! دیگر هیچ فرقی نمی کند ... دیگر هیچ فرقی نمی کند ...              آقای معروفی قلمت جاوید !

-------------------------------------------------------------------------

نیکو

+ نوشته شده در  2006/9/28ساعت 0:22  توسط نیکو  | 

چه ماه خوبی است ... آدم کیف می کند ! ماه شله زرد ... ماه آش رشته و حلیم ... ماه زولبیا بامیه ... ماه حلوا و افطاری های رنگین ... ماه بخور بخور ! ماه " تا غروب صبر کن بعد یک عالمه بخور " ماه خوردن ...

کدام رمضان ؟ کدام شب قدر ؟ کدام نماز و روزه و دعا ؟ این آدم ها که همان ها هستند ... بدتر هم شده اند برای لجبازی با خدا ... دعواهای هر روزشان همان ... نامردی هایشان همان ... فحش هاشان همان ... مال همدیگر را خوردن همان ...کثیفی هایشان همان ... دزدی هایشان همان ... بدی هایشان همان ... نگاه های زشتشان همان ... حق خوری هایشان همان ... کم فروشی شان همان ... دروغ هایشان همان ... لعنت به این آدم !  وقتی فقط از آمدن رمضان برنامه های تلویزیون بیخودمان عوض می شود و وعده های غذایی مان ادعایمان برای چیست ؟

کاش اصلا رمضانی در کار نبود ... آن طور لااقل کسی حرص نمی خورد .. جوش نمی آورد و داغ نمی شد !
من باز غصه دار خدا شده ام ... که باید ما را ... تک تک ما را تحمل کند !

نُ کامنت پلیزززز !

+ نوشته شده در  2006/9/28ساعت 0:2  توسط نیکو 

 

  پر از بهانه ام و فکر !

پ.ن : خیال نه ! گفتم که فکر ... بفهم لطفا !

+ نوشته شده در  2006/9/27ساعت 1:11  توسط نیکو  | 

 

شاید ... شاید که اگر کمی بیشتر دست و پا بزنیم دیر تر غرق شویم ...

------------------------------------------------------------------------

استاد من حرف هایتان را قبول ندارم ... ! به خرده سواد ما اعتماد کنید ... !

هیچ کس به دیگری اعتماد نمی کند ... اعتماد نه یعنی که کلید در خانه ات را به کسی بسپاری ... اعتماد یعنی او را باور کنی ... بفهمی که او هم می تواند خیال های تو را از خیال درآورد ...

ما آدم های خوبی نیستیم ... کاش بودیم ...

---------------------------------------------------------------------

ماه رمضان است انگار ! شله زرد درست کنید لطفا ! هیچ جای شهر ... راست می گویی !

هدا حق با تو است ... تو مثل خیلی بارهای دیگر راست می گویی ... حتی مثل وقتی که گفتی وقتی می خوابم گویی می میرم ... بگذار زیاد بمیرم ... !

--------------------------------------------------------------------

گفته بودم که راحت طلبی اخلاقی چیز بسیار بیخودی است ؟

-------------------------------------------------------------------

از این سرمای هنوز نرسیده می ترسم ... ! چرا ؟!؟

 

+ نوشته شده در  2006/9/27ساعت 1:0  توسط نیکو 

علامت تعجب هایم تا آخر آینه ادامه دارد ...

همیشه با مناسبت ها درگیر بوده ام ... همیشه باید تقویم یادمان بیندازد که چه کار کنیم ... ذهنمان را از تاریخ روزها پر می کنیم و هرکدامشان می شوند یک مناسبت ... تقویم را که ورق می زنی یک روز خالی و سبک راحت پبدا نمی شود ... یاد ِ هیچ کس نمی افتیم تا زمانی که روزش برسد ... آدم خوبی نمی شویم تا یک مناسبت مذهبی پیدا شود و بعد اگر خیلی همت کنیم کمی دهنمان را به کار بیندازیم ...بزرگداشت کسی نیست ... شعر کسی را نمی خوانند ... یاد ِ حادثه ای نمی کنند تا مناسبتش فرا رسد ! عادت !

گاهی فکر می کنم کاش یک ماه زودتر یا دیرتر از روز تولدشان یادشان بیفتم و حرکتی در این زمینه از خود نشان دهم ... اما باز این عموم جامعه مرا رنج می دهد ... سخت است عادت شکنی در سطح وسیع !

          -------------------------------------------------------------------------------------------

اتفاق های کوچک ... هنوز آنقدر قوت دارند که آدم را چند درجه ای به آدم ها امیدوارتر کند ... اتفاق های کوچکی که ناگاه می آیند و اگر سویش نروی خیلی زود می رود ... مثل مناسبت ها نیستند که از دور تابلو دستشان گرفته اند و رویش با خط درشت نوشته اند لطفا به من توجه کنید !

اتفاق های کوچک که حتی مرا به این وا می دارند که درباره شان بنویسم ...

        --------------------------------------------------------------------------------------------

                               راحت طلبی اخلاقی چیز بسیار بیخودی است !

                  ----------------------------------------------------------------------------

از اشتیاق که گذر کنیم حوصله ی آشنایی با آدم های بسیار را ندارم ... یکهو کلی آدم ... کلی فرم ... کلی معرفی نامه ... باید همه ی کاغذها را سیاه کنم ... من به دنبال اشتیاق می گردم ... و انعطاف پذیری چیز بسیار خوبی است ... پیاژه داشتن انعطاف پذیری را نوعی هوش می داند ... گویا پیاژه آدم جالبناکی بوده است ... گویا قدیم آدم های جالب بیشتر بوده اند ... گویا نیمی از امروز ما در قدیم سیر می کند شاید هم برعکس !        

                         ---------------------------------------------------------------

   آن بالا که هستی ... نگاه که می کنی ... حواست که هست ... حرف که نمی زنی ... دعا که می کنم ... جواب که می دهی ... لبخند که می زنی ... قهر که می کنی ... اخم که می کنی ... من که می ترسم ... من که قهر می کنم ... بچه که می شوم ... هوایم را که داری ... امید که دارم ...

خدا  ! تو که هستی ......................... آن بالا همه چیز را می بینی ... خوب است !یادم بینداز ! جواب آزمایشم را یادم می رود کجا گذاشته ام ... دکمه ام را یادم می رود کجا گذاشته ام ... قلمم را یادم می رود کجا گم کرده ام ...   تو همه چیز را که می دانی یادم بینداز ... تو که هستی ! که !

                                                                                              نیکو

                                                                          

+ نوشته شده در  2006/9/25ساعت 2:44  توسط نیکو  |