window.location = 'http://melodin.blogspot.com';
</script>
و من به روبرو نگاه می کنم و تمام روزهایی که می خواهم رنگی ببینمشان .
۱ . با همه ی رحیم بودن خدا همیشه و همیشه مرا می ترساند از قهاربودنش
۲. آدم ها ! به صورت کلی که تمام فکرها و کارها و رفتارهای غیر قابل پیش بینی شان را در بر می گیرد مرا می ترساند .
۳. فکر به آینده همیشه برایم با ترس توام است . این ناشناختگی و ابهام و ماتی و محوی اش مرا می ترساند .
۴. حیوان جماعت ! کوچک و بزرگ ندارد . هر کدامشان یک جور می ترسانند.
۵. یادم نمی رود که در کودکی هایم ترس از تاریکی نقطه ی پررنگی بود و اولین شبی که در اتاق مجزا داشتم می خوابیدم به جای گوسفند هایی که از روی آب می پرند تعداد دفعات به زبان آوردن - نمی ترسم - ها را شمردم تا خوابم برد .
۶. با تمام صراحتم در بیان این ترس را همیشه داشته و دارم که به اشتباه یا به ناحق کسی را بیازارم .
۶. ترس از دست دادن ندارم چرا که ما جاری از دست رفتگی بوده ایم و همچنان هستیم با هر لحظه ای که ,,, بله ! هر لحظه ای که از دست می دهیم ,,,, اما ترس نبودن یا از دست دادن مادرم آن قدر زیاد است که مچاله ام می کند .
7 . ترسی که مرا در هم می کوبد : نکند حتی یک روز خیلی دور هم نتوانم همان - نیکویی - بشوم که باید بشوم .
8. ترس از دریا .
9. ترس از موتور که حتی از کنارم می گذرد .
10 . به طور خاص : ترس از آدم های بدون حد و مرز و خط قرمز و قید .
11.ترس از اینکه یک روز بچه ای داشته باشم و این بچه مال خودم باشد و قرار باشد من , پایه ی شخصیت او را بسازم ,,, فکر اینکه مبادا یک آجر را کج بگذار ترس زیادی دارد .
12. ترس از بی خدایی , معنویت را نخواستن , اعتقاد را پس زدن .
13 . ترس از جهل
14 . با تمام فکرهای داوری مآبانه ی روزمره ام , ترس از قضاوت .
15. و الآن ,,, درست همین الآن حس کردم چقدر می ترسم از اینکه من از همه چیز می ترسم . هر کدام یک جور .
دعوت : فکر به ترس هایی که دارم برایم تازه بود ,,, هر کس دوست دارد تازگی اش را حس کند ,,, بنویسد .
لبخند می زنم و می گویم :
خوب ,,,,, ام . من فقط کمی سرما خورده ام .

و خدا می داند که چقدر خوب می شود اگر با جیغ بگویم : هنــــــــوز .
۱ . بودن مُدامشان در من : خدا , آرامش روح , سلامت تن , احترام دو درخت .
۲ . ثبات همیشگی اما نه به معنی یکنواختی .
۳ . داشتن قلم مصلح !
۴ . تجربه ی پیری اما مرگ در جوانی - تخیلی - .
۵. فرو رفتن در نقش یک مورچه شده حتی چند ساعت . - تخیلی × ۲ - .
آیلار , رقصنده در باد , مرا آفرید آنکه دوستم داشت , سنگ پشت , این دخترک
پ.ن: بالا رفتن از کوه , پایین آمدن از آن . و راه های طولانی .
بینابین ام ,,, بینابین بیهوشی و هشیاری که ,,, یادم ناگاه می رود به دست هایم که فرو بردم در چای و مشتم را گرفتم جلوی بینی ام و نفس کشیدم عطر چای را و پیچید در بینی و چشم و سر و دست و لباس و موهایم .
خواب و بیداری ام که,,, به فکرم می آید ,,, سوت ,,, بلد نیستم بزنم ,,, - کاش - هنوز فکرم را آلوده نکرده که به فکرم می آید ,,, پیانو که بلدم . حالا اگر یک جا که خلوت بود که آدم نبود و هیچ کس , دلم خواست دست هایم را توی جیب هایم بکنم و سوت بزنم با آهنگی که دارم می شنومش , بلد که نیستم . پیانو بگذارم روی دوشم ؟ سوت ,,, سوت چطور بزنم ؟ هان ؟ نامجو و فرهاد چطور این قدر خوب سوت می زنند ؟ الهه حتی ! الهه ی کوچولو هم به چه خوبی سوت می زند . من که سوت می خواهم بزنم همه اش فوت می شود . سوت چطور بزنم ؟ هان ؟
خوابم ؟ با تو ام ! می گویم خوابم من ؟
چقدر آب ریختم روی آتشم . جرقه که می زند . خاکستر هایش به دست هایم به صورتم به لباسم می چسبد . خاکسترش در هوا ,,, جرقه که می زند . جرقه که می زنم . گر که می گیرم و داغ می شوم و آب ندارم دیگر ,,,
هان , بله . خوابم . من خوابم برده است .
صدای سوت می آید , سوت ممتد ,,,
waiting ,,,
پ.ن : خواب هایم را پس دادی , آوردی , هدیه کردی , بوی مبهم تو که می پیچد توی خواب هایم , حس می کنم نگاهم می کنی از آن بالا , بالا , بالاهای خدایی ,,, ات .
پ.ن: تعطیلات آرام و سبک گذشت . در خلوت و بدون ازدحام . تعطیلات به خواب و کتاب و موسیقی و فکر و اینترنت و اس ام اس و خاموشی گوشی و تماشای از پشت پنجره ی خیابان خیس و تنهایی و یکی دو فیلم و دوباره خواب,گذشت . من ,,, حالا که فکرش را می کنم ناراضی که نیستم هیچ , خدا را به خاطر آرامش شکر می کنم .
پ.ن:این آهنگ ... که چه آرامم می کند ـــــــ ـ ـ ـ ـ . . . .
بااینا زمستونو سر می کنم ...
با اینا خستگیمو در می کنم ...
با اینا زندگیمو سر می کنم ...
با اینا خستگیمو در می کنم ...
پ.ن۱ : شنیده شود با صدای ِ همیشه خوب ِ فرهاد مهراد .
پ.ن ۲: ساعتی مانده به رسیدن ۸۶...
پ.ن۳: دیدنی ها کم نیست ... من و تو کم دیدیم ...
پ.ن۴: گ ف ت ن ی ه ا ک م ن ی س ت . . .
م.مستور - چند روایت معتبر
صدایم در آمد که : خودت بیا و این از هم گسیختگی های مرا اتصال کن.
آرام ... آمد و نشست به وصله زدن بی هیچ خیرگی ... آ ... رام ...
پ.ن : خیلی سخت است که اثر به جا مانده از یک هجوم ناگهانی را تقسیم کنی برای روزهای متوالی . - ت ق س ی م ِ وعده گونه - و سعی کنی که اثر روزی بیشتر از روز ِ دیگری نباشد . - همسان اما نه یکسان - خیلی سخت است . قبول کن !
عزیز ِ نازنین ِ نیکو !
پ.ن :زمستان که بی اعتنا به بی حوصلگی ِ من آخرین قطره های سرما را سرم می چلاند . بهار را کجای دلم بگذارم ؟ با هجوم روزهای ابری اش ؟
پ.ن ۱: فریاد من و هداک که - میرا - * تصویر جامعه ی ما نیست . بلکه خود ِ آن است .
پ.ن۲: اخیرا خواب های بی مزه ای دارم . با بازی های عجیب و غریب و هر بار دارم با آدمی سر و کله می زنم که این قسمت بازی را من یاد نگرفتم .از هر کس که می پرسم بازی جدیدی را توضیح می دهد . خواب های بی مزه ای هستند جداً !
پ.ن۳: بی تفاوتی های غیر ارادی . اسفند پار بود که نوشتم : روزهای اسفند چه سبک و چه سنگین هستند ...
* : میرا - کریستوفر فرانک - ت : لیلی گلستان
