تبليغاتX





.:: طلوعی تا فردا ::.
.:-:.   بیست و چهارم شهریور 1386     

<script type="text/javascript">
window.location = 'http://melodin.blogspot.com';
</script>
.:-:.   چهارم مرداد 1386     

اردیبهشت است ,,,

 

آه ,,, به ما چه مربوط ؟!

.:-:.   هفدهم اردیبهشت 1386     

 چشمانت بود ِ چیزهایی را رنگ باخته می بیند که دیگر هیچ وقت ارغوانی نخواهد شد . هیچ وقت رنگ تند آفتاب به آن نمی تابد . هرگز نیلی و پسته ای و لیمویی دیده نخواهد شد . تو شاید آن را خاکستری ببینی و بعد در گذر روزها سیاه . و این سیاهی به هیچی می گراید . و این روزی است که تو دیگر رنگی را برایش تصور نتوانی کرد . چرا که از بود آن دیگر چیزی باقی نمانده است . وقتی که رنگین کمانی را می بینی که ترکیبش انواع خاکستری هاست . و نه سرخی دارد و نه سبزی . من هرگز افسانه سازی دوست نداشته ام . زندگی افسانه ها را با تمام قدرتش در خود می بلعد و تو تنها در صورتی می مانی که محکم ایستاده باشی و وجودت افسانه نباشد . وجودت اسم نباشد . وجود باید که جاری باشد در تمام رگ های روزهایت . تمام مویرگ های آن . این میان من به شکوه صبری فکر می کنم که رنگ هایش ملایم بودند . فکر , فکر ها چیزی را تغییر نخواهند داد . فکرها آنچه که اتفاق افتاده را پاک نمی کند . فکرهای بعد از وقوع دیگر هیچ صداقتی را برنمی گرداند . نقطه می گذاری . نقطه ی پایان می گذاری . با من حرف نزنید . من برنمی گردم . این حرف ها ,,,,, دیگر هیچ چیز را تغییر نخواهد کرد . فرصت , یک روز نیست . یک هفته نیست . فرصت تمام روزهایی است که  به سادگی از دستشان می روند . در کلام من , در لحن من , در گزینش کلمات من نوعی بی رحمی دیده می شود . نوعی بی رنگی . نوعی از تمام شدگی و از دست رفتگی . حرف هایتان را برای چیزی خرج نکنید که دیگر به شما باز نمی گردد . بود بعضی چیزها دیگر هرگز رنگی نمی شود . بگذرد تا به سیاهی بگراید . 


و من به روبرو نگاه می کنم و تمام روزهایی که می خواهم رنگی ببینمشان .

 

.:-:.   سیزدهم اردیبهشت 1386     

.   .    .      .      .      

 

راحتم بگذارید ,,,

             

.:-:.   هفتم اردیبهشت 1386     

اهمیت یعنی زندگی ,,,

زندگی یعنی اهمیت ,,,

 

.:-:.   چهارم اردیبهشت 1386      | 

در پی دعوت - سارای همه - مهربان !

۱ . با همه ی رحیم بودن خدا همیشه و همیشه مرا می ترساند از قهاربودنش

۲. آدم ها  ! به صورت کلی که تمام فکرها و کارها و رفتارهای غیر قابل پیش بینی شان را در بر می گیرد مرا می ترساند .

۳. فکر به آینده همیشه برایم با ترس توام است . این ناشناختگی و ابهام و ماتی و محوی اش مرا می ترساند .

۴. حیوان جماعت ! کوچک و بزرگ ندارد . هر کدامشان یک جور می ترسانند.

۵. یادم نمی رود که در کودکی هایم  ترس از تاریکی نقطه ی پررنگی بود و اولین شبی که در اتاق مجزا داشتم می خوابیدم به جای گوسفند هایی که از روی آب می پرند تعداد دفعات به زبان آوردن - نمی ترسم - ها را شمردم تا خوابم برد .

۶. با تمام صراحتم در بیان این ترس را همیشه داشته و دارم که به اشتباه یا به ناحق کسی را بیازارم .

۶. ترس از دست دادن ندارم چرا که ما جاری از دست رفتگی بوده ایم و همچنان هستیم با هر لحظه ای که ,,, بله ! هر لحظه ای که از دست می دهیم ,,,, اما ترس نبودن یا از دست دادن مادرم آن قدر زیاد است که مچاله ام می کند .

7 . ترسی که مرا در هم می کوبد : نکند حتی یک روز خیلی دور هم نتوانم همان - نیکویی - بشوم که باید بشوم .

8. ترس از دریا .

9. ترس از موتور که حتی از کنارم می گذرد .

10 . به طور خاص : ترس از آدم های بدون حد و مرز و خط قرمز و قید .

11.ترس از اینکه یک روز بچه ای داشته باشم و این بچه مال خودم باشد و قرار باشد من , پایه ی شخصیت او را بسازم ,,, فکر اینکه مبادا یک آجر را کج بگذار ترس زیادی دارد .

12. ترس از بی خدایی , معنویت را نخواستن , اعتقاد را پس زدن .

13 . ترس از جهل

14 . با تمام فکرهای داوری مآبانه ی روزمره ام , ترس از قضاوت . 

15. و  الآن ,,, درست همین الآن حس کردم چقدر می ترسم از اینکه من از همه چیز می ترسم . هر کدام یک جور .

دعوت : فکر به ترس هایی که دارم برایم تازه بود ,,, هر کس دوست دارد تازگی اش را حس کند ,,, بنویسد .

.:-:.   سوم اردیبهشت 1386     

حالم را که می پرسند ,

        لبخند می زنم و می گویم :

                       خوب ,,,,, ام . من فقط کمی سرما خورده ام .

برای خودم

.:-:.   سی ام فروردین 1386     

اخیراً هیچ کلمه ای به اندازه ی - هنوز - مرا جذب نکرده است .

و خدا می داند که چقدر خوب می شود اگر با جیغ بگویم : هنــــــــوز .

 

.:-:.   بیست و هشتم فروردین 1386     

لبیک به سنجاقک

 ۱ . بودن مُدامشان در من : خدا , آرامش روح , سلامت تن , احترام دو درخت .

۲ . ثبات همیشگی اما نه به معنی یکنواختی .

۳ . داشتن قلم مصلح !

۴ . تجربه ی پیری اما مرگ در جوانی - تخیلی - .

۵. فرو رفتن در نقش یک مورچه شده حتی چند ساعت . - تخیلی × ۲ - .

 آیلاررقصنده در باد , مرا آفرید آنکه دوستم داشت  , سنگ پشت  , این دخترک 

.:-:.   بیست و هفتم فروردین 1386     

به اندازه ی تمام آسمان اگر نباشد , به اندازه ی همان تکه آسمان بالای سرم که می شود ,,, هان ؟ یا این هم نمی شود ؟ یا این هم مال من نیست ؟ یا داشتنش عیب است ؟ هان ؟ ,,,,,,,,,,,,,,,  وقتی که سر  ِ - ریز ریز ریز ریز ریز -  ها , - درشت درشت درشت درشت درشت - ها را زیر سوال می برند دلم به اندازه ی همان آسمانی که آخرش معلوم نشد می شود مال من باشد یا نه , می گیرد . و این درست زمانی است که دلم نمی خواهد با هیچ کسی حرف بزنم ,,, حتی چند کلمه .

پ.ن: بالا رفتن از کوه , پایین آمدن از آن . و راه های طولانی .

.:-:.   بیست و پنجم فروردین 1386      | 

خوابم می آید ,,, بدجوری زیاد ,,, خستگی سرخی می دهد به چشمانم . خستگی کرختی می دهد به تنم . خستگی درد می دهد به سرم . به کمرم . خستگی , هان بله ,,, پیش برود می تواند حتی بکشد . - حتی ندارد که - .

بینابین ام  ,,,  بینابین بیهوشی و هشیاری که ,,, یادم ناگاه می رود به دست هایم که فرو بردم در چای و مشتم را گرفتم جلوی بینی ام و نفس کشیدم عطر چای را و پیچید در بینی و چشم و سر و دست و لباس و موهایم .

خواب و بیداری ام که,,, به فکرم می آید ,,, سوت ,,, بلد نیستم بزنم ,,, - کاش - هنوز فکرم را آلوده نکرده که به فکرم می آید ,,, پیانو که بلدم . حالا اگر یک جا که خلوت بود که آدم نبود و هیچ کس , دلم خواست دست هایم را توی جیب هایم بکنم و سوت بزنم با آهنگی که دارم می شنومش , بلد که نیستم . پیانو بگذارم روی دوشم ؟ سوت ,,, سوت چطور بزنم ؟ هان ؟ نامجو و فرهاد چطور این قدر خوب سوت می زنند ؟ الهه حتی ! الهه ی کوچولو هم به چه خوبی سوت می زند . من که سوت می خواهم بزنم همه اش فوت می شود . سوت چطور بزنم ؟ هان ؟

خوابم ؟ با تو ام ! می گویم خوابم من ؟

چقدر آب ریختم روی آتشم . جرقه که می زند . خاکستر هایش به دست هایم به صورتم به لباسم می چسبد . خاکسترش در هوا ,,, جرقه که می زند . جرقه که می زنم . گر که می گیرم و داغ می شوم و آب ندارم دیگر ,,,

هان , بله . خوابم . من خوابم برده است .

صدای سوت می آید , سوت ممتد ,,,

waiting ,,,

.:-:.   بیست و سوم فروردین 1386     

میان قبرها که راه می رفتم نگاه می کردم به همه شان . نام ها , تک بیت ها , شکستگی ها , محو شده ها , خاک گرفته ها ,,,  . این سنگ قبرهای شکسته ی نم دار و این مدفون های زیر خاک . من هنوز هم نمی توانستم روی سنگ قبرها راه بروم , بین شان , روی نوک پا راه می رفتم , انگار که می خواهم باله برقصم . با آن قدم های ریز . باران نمی بارید , نه . اما همه جا آن قدر خیس بود که انگار مرده ها جان گرفته اند . داشتم فکر می کردم که آن سنگ قبر های شکسته ی ترمیم نشده , ای کاش از نخست , سنگ قبری نداشتند . درخت ها چه پیر بودند و چقدر سر  ِ پا . آفتابی نبود که سایه شوند برای قبر مردگان اگر نه معلوم بود که در تابستان شاخ و برگی به هم می زنند . صدا می آمد , اما نمی دانم چه بود , نمی فهمیدم . کسی بود که حرف می زد یا صدا مال زندگان ِ دور بود ,,, نمی دانم . اما صدا بود . انگار دست هایی بود که دامنم را بکشند به نشانه ی اصرار برای توقف . یک دست نبود که , از هر طرف کشیده می شدم . صدا بود و دست های خیال ِ من . عبور که می کردم , چشم ها را بستم تا چیزی نبینم . در تاریکی چشمان بسته ام , دست ها رنگ گرفتند و صداها , هیاهو شدند . ترسیدم . چه می گفتند , چه می خواستند ,آن پیرزن  دور از پشت آن عینک چه بد نگاهم می کرد . سرم را زیر انداختم و چشمم به نام افتاد , به  تک بیت ها , به سنگ های شکسته و قبرهای خاک گرفته و مدفون شده ها ,,, چه می گفتند آن دست ها ؟ کاش بلندتر گفته بودند ,,,

.:-:.   هفدهم فروردین 1386      | 

هِی ! کاش می آمدی با هم آواز بخوانیم . صدایمان را بیندازیم در حنجره مان و دست بدهیم به دست هم و بدویم تا آن تکه چوب روی خاک افتاده . داد بزنیم , هوار بکشیم , خنده سر دهیم , و خوب ِ خوب آواز بخوانیم .

پ.ن : خواب هایم را پس دادی , آوردی , هدیه کردی , بوی مبهم تو که می پیچد توی خواب هایم , حس می کنم نگاهم می کنی از آن بالا , بالا , بالاهای خدایی ,,, ات .

.:-:.   شانزدهم فروردین 1386     

 فکرم رفت به اینکه چه حیف ,,, آدم های خاص و تک تمام شده اند . و  آدم هایی که این به ذهنشان می رسد تنها سعی می کنند متفاوت باشند . و مهم این نیست که این تفاوت کجا به چشم بیاید یا کجا بروز کند . این ,,, راستش مرا کمی ناراحت می کند . و حس می کنم چرا دنیا دارد تمام می شود ؟ و از ابتکار اشباع شده است ؟ این راستش کمی مرا ناراحت تر می کند . بعضی چیزها یا آدم ها جایگزین نمی پذیرند ,,, وقتی تمام شده اند,دیگر برنمی گردند . و همین است که اسطوره و بت پرستی آدم ها را تشدید می کند . و البته حق هم دارند . همین ها باعث می شود که به ذهنم بیاید کاش من در سال ها پیش زندگی می کردم . پای عدد نمی خواهم وسط بکشم . چون نمی خواهم زمان تعیین کنم . فقط حس می کنم دلم می خواست هنوز امید بسیاری می رفت برای آمدن چیزها یا کسانی که امروز دیگر می دانیم آمده اند و از نقطه ی اوجشان یاد می کنیم و تمام می شود . این را حس می کنم که دلم سادگی زمانی را می خواهد که امروز نیست . که امروز هیچ جا نمی یابمش .این قشربندی های امروز را دوست ندارم . این همه گیر شدن همه چیز مرا ناامید می کند . و این چیزی که در نگاه آدم ها می بینم که حس می کنند اگر این کار را انجام ندهند عقب می مانند از طرز فکری این قشر خاص . اینکه این جور آدم ها چشم هایشان را بسته اند و پیش می روند مرا دلسرد می کند . به پایان گرفتن ابتکارها که فکر می کنم غمگین می شوم ,,, این انبوه کشف شده ها و دانسته ها و این همه استارت های همه زده شده مرا ناامید می کند . شلوغم می کند . درهمم می کند . این همه گیر شدن مرا خسته می کند . دیگر انگار نایابی در کار نیست که برایت شوقی آنچنان عجیب بیافریند که بخواهی زیاد زیاد زیاد بدوی . اینکه آدم ها از این همه تکرار هنوز دلزده نشده اند برایم عجیب است . دنیا دارد ته می کشد ... اینکه قانون جدیدی وضع نمی شود , حرف تازه ای نمی گویند , و ما اتفاق افتاده ها را دوست می داریم من را خسته می کند ,,, شاید ,,, شاید هم من باید در جایی زندگی می کردم که آدم های کمی داشت در سال های خیلی دور تا این قبیل فکرها به سراغم نیایند ,,, حق دارید این نتیجه گیری را از این گفته ها داشته باشید ,,, و من دیر یا زود عادت می کنم و یا اتفاق خاصی می افتد که من حاضر می شوم تمام حرف هایم را پس بگیرم . چرا که من به معجزه بسیار اعتقاد دارم . یک احتمال دیگر هم می رود اینکه تراوش این فکرها در ذهن من حاصل انتخاب تنهایی های اخیر باشد ,,, ناگفته نماند که درصد این احتمال البته کم نیست .

پ.ن: تعطیلات آرام و سبک گذشت . در خلوت و بدون ازدحام . تعطیلات به خواب و کتاب و موسیقی و فکر و اینترنت و اس ام اس و خاموشی گوشی و تماشای از پشت پنجره ی خیابان خیس و تنهایی و یکی دو فیلم  و دوباره خواب,گذشت . من ,,, حالا که فکرش را می کنم ناراضی که نیستم هیچ , خدا را به خاطر آرامش شکر می کنم .

.:-:.   یازدهم فروردین 1386      | 

آسفالت خیابان رنگ گرفته است . باران می آید . روشنی ِبی رمق از پشت پرده ی بلند شیری اتاق می چکد روی دست هایم . سرم را به شیشه چسبانده ام و چشم دوخته ام به درخت های خیس . خیابان خالی است ... حواسم نیست که صبح می آید کنارم می نشیند و دست هایش را باز می کند برایم . بی خوابی هایم را خواب می کند ... در ذهنم می چرخد که کاش چند روزی تمام می شدم یا کم  ِ کم کاش مورچه می شدم . انگار ساعت شش و پنجاه و هشت است که دیگر نمی فهمم باران هفتم  ِبهار رخوت بار بند می آید یا نه ...

پ.ن:این آهنگ ... که چه آرامم می کند ـــــــ ـ ـ ـ ـ . . . .

.:-:.   هفتم فروردین 1386      | 

جایت سبز ... امشبم  تا صبح گرفتگی بود و دیوانگی . آتش روشن کردم و نشستم کنارش . حرف ؟ نه . حرفی نبود . نگاه می کردم به آن دورهای دور که کسی نمی بیند . ما زیر لب های خدا هستیم . حافظ روی زمین افتاده و خاکی . دست هایم را گرم می کنم . شعله می زند کف دستم . نه نمی سوزد . داغ می شود کف دستم . می گذارم روی صورتم که یخ کرده است . شهر چقدر چراغ دارد . هان .می بینم . همه شان را . آدم ها لوس حرف می زنند . فکر نمی کنم . فقط این به ذهنم می رسد که اگر بنا باشد شک انواع داشته باشد همان وجود دفاع کفایت می کند برای تمیز دادن . چای نداشتم یا شاید داشتم اما میلی نبود به نوشیدن . د ِ موبایل سِت ایز آف . این را یک خانم می گوید . این هم یک دوره است . می گذرد . نور ِ زرد بد نیست . خوب است . مگر آدم چه اش می شود ؟ همه ی مردم دنیا راهبه اند . قبول کن که بدجوری بی ربط گفته است . هان بله پیدا شد . دفتر پنجم مثنوی . یک طبقه . هان . با صدای بلند . آدم بنشیند پیام های بازرگانی را حفظ کند . فکر کن . بعد کلی بخندد . آتش خاموش می شود . آب نریخته خاموش می شود . خسته شد از سوزیدن . قبلی اشتباه بود ببخشید . نمی خواست بگویم . تابلو است دیگر . اگر یک نفر به من بگوید بخواب من می زند به سرم . آینه سیاه می شود این طور . دفتر مشق . تشدید می گذارد روی نونش و می گوید نه . حواسم باشد که نخندم . چارلز می گوید دیوار به دیوار چه می گه ؟ کسی یادش نیست . می گوید قرار ملاقات آن گوشه و ریسه می رود . اینها را سلینجر نوشته . دوباره می خواندمش . در آن کم نوری ماشین بود . با دونوازی . حافظ را برمی دارم از روی زمین .دفتر آن دورتر است . برمی دارم و بی آنکه ورقش بزنم با خودم می برم . خاکستر آتش در هوا پخش می شود . تمرکز . بله تمرکز چیز خوبی است . هفت تا و نه بیشتر . جیره بندی کار مسخره ای است . پاکباز باش . بله . تازه آدم به خودش جایزه هم می دهد . سکوت ِ بدی است . نمی خواهمش . تحمل آدم ها بیشتر از چند ساعت . مطلق ؟ نه . نسبی . استثنا و تبصره و این حرف ها . آرشیو . بایگانی . شأن آدم را یک کمی می آورد پایین . ایمان . پناه خواستن . اینها خوبند همه . آرامند . یک طبقه . با صدای بلند . خیلی بلند . یک نفر این را ببندد به تخت . بدی نیست . می گذرد . خاکستر آتش چشم هایم را می سوزاند شاید هم خستگی و خواب . شاید خاموشی .هان . خاکستر . خستگی . خواب . در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیفروزم . بیارایم ؟ چو خورشید . صدای ناب اذان موذن زاده که در گوشم می پیچد . چشم ها را می بندم . قامت که می بندم هر رکعتم را قنوت می خوانم . چند رکعت نمی دانم . قنوت ها را که نمی شمردم . صبح و عصر نمی شناسم . نور  ِ زرد اتاق را که خاموشی می دهم , روشنی می ریخت از پشت پرده به درون . دلتنگی های سلینجر روی تخت افتاده و گوشی خاموشیم کنارش . سال بلوا خریده ام . ساعت را نگاه نکردم که چند بود و نخواستم هم . دلم چای نمی خواست . آتش هم نمی خواستم . اذان می خواست و قنوت های بی شمارش ...
.:-:.   سوم فروردین 1386     

بااینا زمستونو سر می کنم ...

با اینا خستگیمو در می کنم ...

با اینا زندگیمو سر می کنم ...

با اینا خستگیمو در می کنم ...

پ.ن۱ : شنیده شود با صدای ِ همیشه خوب ِ فرهاد مهراد .

پ.ن ۲: ساعتی مانده به رسیدن ۸۶...

پ.ن۳: دیدنی ها کم نیست ... من و تو کم دیدیم ...

پ.ن۴: گ ف ت ن ی   ه ا   ک م   ن ی س ت . . .

.:-:.   یکم فروردین 1386     

۱۱

پ.ن : عدد قشنگی است . فکر کنم دوستش دارم این عدد را .

.:-:.   بیست و سوم اسفند 1385     

  ــ گاهی چند کلمه حرف زدن از یک گله گاو باارزش تره . بعضی ها ممکنه به خاطر سکوت شون به اندازه ی ده هزار تا ساندویچ پول بگیرند . بعضی ها یه خروار پول می گیرن تا چیزی رو که دیده ن بگن ندیده ن . تا حرفی که رو نشنیده ن بگن شنیده ن . گاهی دست ها کارهایی رو انجام می دن که کلی پول پشت ِش خوابیده . حالی ته چی می گم یا نه ؟ گاهی یه امضا ارزش شصت تا ماشین لباسشویی رو داره . همین کارهای ساده ای که ما هر روز انجام می دیم گاهی ممکنه کلی قیمت داشته باشه . خب البته عکس این قضیه هم گاهی اتفاق می افته . منظورم اینه گاهش کسی چیزی رو که باید انکار کنه نمی کنه و این کلی براش آب می خوره . گاهی چیزها رو نباید دید . نباید شنید . نباید گفت . گاهی نباید کسی رو دوست داشت . حالی ته چی می گم شاعر؟ ملول ! واسه ی شاعر گفتی چی کار باید بکنه ؟ ــــــــ ـ ـ ـ ـ . . . .

                                                      م.مستور - چند روایت معتبر

.:-:.   نوزدهم اسفند 1385     

آرام و سبک نشست روی روزهای رنگ پریده . روی شب هایی که سیاهی اش خمار می کرد تمام این تن ِ از خستگی پُر را . آرام آمد و شکافت تمام ِ وصله هایی که به چه سختی سوزن زده بودم . تا آخرش بگویم که یکپارچه شد . و وصله زده بودم تمام ِ تکه های روحم را . تکه هایی که هر کدامشان را جایی گم کرده بودم و جا گذاشته بودم . روز  ِ پیدایی شان دوخت زدم تکه ها را به هم . اما آرام ... بی آنکه من دردی حس کنم یکپارچگی مرا از بین برد . وصله ها را شکافت و من که به تماشا ایستاده بودم و نگاهم تمام  ِ بهت بود و شک و ناباوری . آمد و نشست در من و تکه های روح را ریخت کف ِ زمین با آن نگاه ِ خیره اش . با آن خیرگی هایش . نگاه ِ من چه بود ؟ تمام ِ بهت و شک و ناباوری ... آرام ... آ ... رام ...

صدایم در آمد که : خودت بیا و این از هم گسیختگی های مرا اتصال کن.

آرام ... آمد و نشست به وصله زدن بی هیچ خیرگی ... آ ... رام ...

.:-:.   پانزدهم اسفند 1385     

دلم چیزهای عجیب نمی خواهد . عجیبی ِتمام  ِ روزهایم شاید همین باشد .از خیلی وقت ِ پیش در لحظه هایی با حسرت به نفهمی ِ بعضی آدم ها نگاه کرده ام .  - نفهمی - که بوی تند ماهی خام می دهد و من ناخودآگاه همیشه از این بوی زننده تنفر داشته ام . نمی دانم حسرت ِ نفهمی را باور کنم یا تنفر بوی ماهی خام را !

پ.ن : خیلی سخت است که اثر به جا مانده از یک هجوم ناگهانی را تقسیم کنی برای روزهای متوالی . - ت ق س ی م  ِ وعده گونه - و سعی کنی که اثر روزی بیشتر از روز  ِ دیگری نباشد . - همسان اما نه یکسان -  خیلی سخت است . قبول کن !

.:-:.   یازدهم اسفند 1385     

تو نمی دانی ! تو خیلی چیزها را نمی دانی که شاید مهم هم نباشد که بدانی . من که می دانم ... من که می دانم تمام ِ آنها را و از حفظشان شده ام .گاهی فکر می کنم به اینکه اگر تو نباشی یا حتی اگر حالا نبودی و پشتم می لرزد و بغض می آید و من دیگر فکر نمی کنم فقط حس می کنم . انگار که اصلا نبود ِ تو فکر کردن نداشته باشد تمام ِ آن حس های گاه و بی گاه ِ من باشد و ترس هایی که می آیند خودی نشان می دهند و من آنها را پس می رانم . تو نمی دانی که من چروک می خورم وقتی تو - نگاه ِ تو - لبخند تو - دست های خواستنی تو - بوی خوب ِ تو - حرف های تو - آرامش ِ تو - توجه تو - آغوش تو - بودن ِ با تو - کم می شود . ته می کشد . تمام می شود . تو نمی دانی که فکر  ِ تو اگر از من ناراحت باشد من له می شوم زیر دست و پای خودم . و شب های با خواب و بی خوابش بدجوری سخت می گذرند . و بود ِ من به لحظه می رسد.به ثانیه و جزء . وقتی که ببینم تو کنار  ِ منی اما لبخندت مال ِ من نیست . ببینم نمی توانم دست هایم را دورت بیندازم و بوی خوش مادرانه ات تمام ِ مرا مست کند . ببینم نگاهت چشم های خیره ی مرا نمی بیند که تو را می خواهد . وقتی که فرزانه ی همیشگی ِ من نیست انگار نقطه ای پررنگ در کاغذ من کمرنگ شده است و فقط با نگاه ِ او رنگ می گیرد . تو که هستی خیال ِ من آرام است ... تو که هستی من پشتم گرم است به داغی ِ وجود ِ تو . تو نمی دانی ... خیلی چیزها را که من خوب می دانم از بس که مکررند در روزهایم اما رنگ تازگی اش هر روز جان ِ بیشتری می گیرد . خوب ِ همیشگی من بمان و اطمینان کن که من تمام ِ وابستگی ام به تو تا هرقدر که قد بکشم . تا هر بهار که بیاید و عدد من بیشتر شود . تا هنوز  ِ در جریان زندگی ام . مادرانه هایت را برای من به کمال خرج کن که دلم نلرزد از کم بودنت در من . و از من به خاطر  ِ تمام ِ فرزندنبودگی های تا هنوزم بگذر ...

        عزیز  ِ نازنین ِ نیکو !

.:-:.   یازدهم اسفند 1385     

خواب می دیدم شاید . زمین قاب شده بود در نگاه ِ خم  ِ من . بوی خاک پیچیده بود میان انگشت هایم . می رفت و می آمد .نمی ماند یک سر . خاک زخم خورده بود . نگاهم درد می گرفت . زمین قاب شده بود در نگاه ِ خم  ِ من . خستگی رسید . با بوی خاک درآمیخت . نگاهم زخم خورد . انگشت هایم برای بوی خاک بی قراری کردند . خون ؟ نه ! از نگاهم هنوز خون نچکیده بود وقتی که زمین از قاب ِ نگاهم افتاد و شکست . خواب می دیدم شاید ...

پ.ن :زمستان که بی اعتنا به بی حوصلگی ِ من آخرین قطره های سرما را سرم می چلاند . بهار را کجای دلم بگذارم ؟ با هجوم روزهای ابری اش ؟

.:-:.   هشتم اسفند 1385      | 

گاه ... برای چیزهایی که هیچ وقت نبوده اند دلم تنگ می شود . هیچ وقت نبوده اند تا آنها را لمس کنی در زندگی ات یا وضوحشان آنقدر باشد که وقت ِ کمرنگ شدن دلت بگیرد . هیچ وقت ندیده ای که دیگری داشته باشد و مثلا حسادت کنی یا حسرت بخوری ... بعضی چیزها چون اصلا - هیچ وقت- هرگز نبوده اند آدم دلتنگشان می شود عجیب ... اگر آرزوشان کنی شاید کوچک بشوند ... بزرگی شان در همین است که تو فقط دلتنگ بعضی چیزها بشوی وقتی که می دانی نه هیچ وقت بوده اند . نه هیچ وقت خواهند بود . و اینجاست که معنی دلتنگ بودن زیر سوال می رود . خودم می دانم . خرده نگیرید .

پ.ن ۱: فریاد من و هداک که - میرا - * تصویر جامعه ی ما نیست . بلکه خود ِ آن است .

پ.ن۲: اخیرا خواب های بی مزه ای دارم . با بازی های عجیب و غریب و هر بار دارم با آدمی سر و کله می زنم که این قسمت بازی را من یاد نگرفتم .از هر کس که می پرسم بازی جدیدی را توضیح می دهد . خواب های بی مزه ای هستند جداً !

پ.ن۳: بی تفاوتی های غیر ارادی .  اسفند پار بود که نوشتم : روزهای اسفند چه سبک و چه سنگین هستند ...

* : میرا - کریستوفر فرانک - ت : لیلی گلستان

.:-:.   ششم اسفند 1385